![]() |
||
![]() |
||
![]() |
آرشیو آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 اسفند 1383 بهمن 1383 دی 1383 |
|
|
::!راديو ترانزيستوري ::
مترسان ز آتشم... |
واپسین وحشت جانت... نا آگاهی از سرنوشت ستاره ای!"
[+] نوشته شده توسط گلی در 11:21 | |
انار!
با اين اهنگه ..ميدوني.... دلم از اون انارهای دون دونه مامان بزرگ رو ميخواد!!!
عسك: نازي [+] نوشته شده توسط گلی در 10:43 | |
"بمــــون و یــه لحـــظه نگـــــــــــــــــــــــــــام کـــن دوبــــاره !" [+] نوشته شده توسط گلی در 10:14 | |
خیلی دوست دارم بشینم برات نامه بنویسم ... مثله اون قدیما... ! نمیشه...! "خوب نیستم "..! میدونم ... تو هم خوب نیستی...!
به دستایه ناتوانم دارم فکر میکنم ...به غول جون .....به تو....به چوب جادوییم که دیگه کار نمیکنه...!..به اون گلی که وقتی دلش میگرفت زیر میز بود یا تو کمد ! حتی اونا هم دیگه رام نمیدن ! من اینجام... گوشه ی اتاقم . "تجربه می کند
[+] نوشته شده توسط گلی در 20:3 |
همچنان پای پیاده....!
[+] نوشته شده توسط گلی در 13:33 | |
دل گرفتگي !
چيكار كنم با اين سوراخ فوري پلنگ صورتي !؟
بعضی درد ها مثله اون غل و زنجیری میمونه که به پات بستن و همیشه همراته ،کلی زور میخواد تا آدم بتونه جابجاشون کنه!"
[+] نوشته شده توسط گلی در 18:6 | |
میدونی ! امروز الی گفت دارم عروسی میکنم ..... منظورش رو فهمیدم . میدونی .....!
[+] نوشته شده توسط گلی در 17:52 |
اطلاعيه چسبوندني !
تولدت مبارک "سان " نو ! و "آقای ريزگولوووووو *" نو !
* ریزگووولو : چون نزاشتی من اول بشم عقده ای شدم !:))
[+] نوشته شده توسط گلی در 11:11 |
برای زندگیم برنامه ریخته ام
hipta [+] نوشته شده توسط گلی در 19:22 | |
لولاي شكسته در را عوض ميكنم ...در را باز ميكنم، ميگويم: بانو خوش آمدي ....اگر نبودي در را مي بندم دوباره باز ميكنم!
[+] نوشته شده توسط گلی در 19:20 | |
بانو !
هر روز صبح که از خانه بیرون می آیم
به خودم می گویم:
چه سنگ فرش ِ قشنگی دارد کوچه ما
شب ها که برمی گردم
با خود می گویم :
ای کاش کوچه ما سنگ فرش بود!
به من نخند بانو
صبح ها به امید دیدن تو از خانه بیرون می آیم!
![]() [+] نوشته شده توسط گلی در 19:6 | |
رقص !
مثله رقص هایه شوست جون ! بعضی موقع ها زندگی بدجوری درهم و برهم میشه !
میشی رقصه رنگها !
[+] نوشته شده توسط گلی در 9:10 | |
"شادی مهمان کردن خود به یک چیز عالی است !" فرشته فیلیسیتی!
[+] نوشته شده توسط گلی در 20:18 | |
ویار؟!!؟ از اینا گرفتم برای اپدیت !
[+] نوشته شده توسط گلی در 12:4 | |
بابايه بزرگ و مهربونه ادما ..... سلام باهات قهرم ولي سلام اهاي با توام اره با خودتم تو كه تمامه زورت و به ضعيفا ميرسوني همه بدبختيا رو با مارك حكمت قالب ميكني به يه مشت بدبخت قالب تهي كرده بابا مگه تو مسول نيستي من يخه كيو بگيرم از كي گله كنم به كي بگم اخه بسه ديگه هر دم از اين باغ بري ميرسد تا ميام پا بگيرم يه جوري سورپرايزم ميكني كه تا دو روز هنگم يه صبح تا ظهر حال خوش و نتونستي به ما ببيني بابا دمت گرم اوس كريم از همه چي بدم مياد من نميخوام پا بگيرم نميخواممممممممممممممم ميخوام زودتر خشك بشم ميخوام ..... نه ديگه هيچي نميخوام هيچي اومدم بگم قصه تمومه من ميروم تا خشك شوم از ريشه پوسيده ام كمك نميخواهم شعر نميگويم اشك ميريزم تنها كاريه كه ازم بر مياد من كم اوردم من خاموشم تا هميشه مامان گلي اخر قصه اون جوري تموم نميشه كه تو واسم تعريف كردي همه دارن ازارم ميدن من ارامش نميخواهم من خسته ام رهايم كنيد خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا از تو هم نااميد شدم خداييت در حد مشكلات من نيست يا هست و منو بايگاني كردي ولي مشكلاتم و سپردي به خط توليد داره هر روز بزرگتر ميشه اونقد كه من قبل از خم شدن زير بارشون گذاشتمشون زمين من خاموشم از الان تا .......................... من بيخبرت نميگذارم اخرين خبر از من تا هميشه من خاموشم قصه تمام شد [+] نوشته شده توسط گلی در 20:24 | |
یکی !
"تجربه می کند
[+] نوشته شده توسط گلی در 19:34 | |
چراغ !
"چراغ قرمز ،یعنی باید بایستی.. چراغ سبز یعنی میتونی بری.. اونوقت اگر چراغ ابی همراه با خال ای نانجی و بنفش بود چیکار میکنی؟"
عمو شلی
[+] نوشته شده توسط گلی در 19:12 | |
چشمامو رو هم میزارمو .... دوباره از اول !
[+] نوشته شده توسط گلی در 9:46 | |
*هان !؟ هیچی، دارم رد میشم ..!
* خواب :
[+] نوشته شده توسط گلی در 10:35 | |
قبلاها!
* قبلا ها بهتر بودم !!؟ * " به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را ...!" *
[+] نوشته شده توسط گلی در 18:31 | |
ماچ!
یه ماچ آبداره گنده ی دیگه!
:-*
[+] نوشته شده توسط گلی در 18:16 | |
از این تعداد افراد انلاین خوشم میاد !!!! :)
[+] نوشته شده توسط گلی در 18:8 | |
چرا اسمان اینجا باریدن نمیگیرد ...یه هو؟!
[+] نوشته شده توسط گلی در 21:38 | |
تغییر دکوراسیون بزودی در اینجا نصب خواهد شد ! باید برم یکی از اون تابلو ها که روش نوشته : کارگران در حال کار ! بسته است، بخرم
[+] نوشته شده توسط گلی در 21:18 | |
* اخ جون! فردا جمعه است و من کلی فیلم دارم که نگاه کنم !
*حالا واقعا شما این ورا یک قصر سراغ ندارین ادم .. بره توش رو کشف کنه !؟
[+] نوشته شده توسط گلی در 21:12 | |
تولد !
یعنی من باز متولد ! شدم !؟؟ یک ... دو ... سه امتحان میکنیم ...! یک ... دو ...سه ... امتحان میکنیم ...!
[+] نوشته شده توسط گلی در 21:0 | |
نمیدونم
من ميخوام به يه موضوع مهم فكر كنم ….. كسي موضوع مهم سراغ نداره
مردم از بي واژگي .. نبوغ شعله نميكشد
**********************************************
مممممممممممممم ميگم يكي نيست بياد با من بازي كنه …. اين مامان گلي هم اخر مخش هنگ ميكنه ايقده درس ميخونه
تحصيلاتي كه در اون حقوق كودكانتان را ناديده بگيريد يك چيپس هم نميارزد…...
Dr : Alfooni مامان خانوم من ميرم از دست تو به سازمان (يونيسفه نميدونم يا يونسكو يا شايدم اوپك )بهر حال به علت نابازي كردن( ميشه همون بازي نكردن ) با كودكتان شكايت ميكنم حالاببين….
وقتي اقا پليسه دستگيرت كردبعدم محكوم شدي كه ترك تحصيلات كني و تا ابد با من توباغ تاب بازي كني …..
منو اينجا تنها تو باغ به اين بزرگي ول ميكنه ميره دانشگاه نميگه اينجا بزرگه من تنهاييحوصلم سر ميره اگه بيافتم تو درياچه ابهايه درخشان كي بايد جواب منو بده؟ خب من اگهگلگه بياد بگه منم منم مامان گليت بعد چيپسشم نشون بده بهم خب من نميتونم براحساساتم غلبه كنم
تو چرا منو دوس نداري ؟؟؟؟؟؟؟
مامان گلي اگه حيثيت باغ واست مهمه و نميخواي بيشتر از اين چرنديات زوركيمن لكه ننگي بر دامان در و ديوار باغت بشه زود خودتو نشون بدهايييييييييييييييييييييييييي بچه ها مامانم خونه نيست بياين بريم اتيش بازي تو باغيكي بياد با من بازي كنههههههههههههههعقده اي شدمااااااااااااااااااااااااااا
***********************************
خب بيكار بودم رنگشون كردم چيه خب؟ تازه رنگ رنگي كهخوشكلتره[+] نوشته شده توسط گلی در 16:21 | |
دوست دارم دیوونه !
D:
[+] نوشته شده توسط گلی در 4:9 | |
برايه مامانم من به روزهايه تولد باغمون رفتم مامان گلي چقد دلم واسه كوچيكيات تنگ شده بود ماماني واقعا خوشبختم كه تو اين دنيايه مجازي يه مامانه واقعي دارم كه واقعا مامانه پشت و پناه يه تكيه گاه اميد لحظه هايه سخت مرهم غصه هايه تلخ [+] نوشته شده توسط گلی در 4:8 | |
مامان ميگه از نظر دستور شعري بعضياش ضعيفه.... منم ميگم از نظر دستور دلتنگي همش در قوت تمام بسر ميبرد نميشه بگم مامانم و چن تا دوس دارم يا اينكه چقد تنهام وقتي مامان ندارم مامان ميگه غمگين نباش ... منم ميگم ميخوام ماماني ولي مگه ميشه ادم دور از گلش خوشحال باشه مامان ميگه دلش واسم تنگه ...منم ميگم اوهوم يعني اره ولي نگفتم كه ديگه دلي نمونده مامان ميگه خوب فكر كن مشورت كن تا از كارايي كه ميكني پشيمون نشي ...منم ميگم چشم ولي با خودم گفتم با كي؟ مامان ميگه هنوز مادر نشدي بدوني من چقد دلواپستم .... و من ميدونم كه چقد واسم نگرانه ميخندم و كاش ميتونستم بهش بگم كه واسه همه فداكاريهايه مادرانه و صبر فرشته گونه اش چقد مديونشم مامان ميگه ادم يه ارزويه خوب داشته باشه حتي اگه بهش نرسه بهتر از هفتا ارزويه بده ... منم اينو تجربه كردم و بهش رسيدم مامان ميگه خدا اونقد بزرگه كه صدايه ما رو نميشنوه ... منم چيزي ندارم بگم پس سكوت ميكنم و حرفايه مامان و برايه چندمين بار با خودم تكرار ميكنم! مامان گلي دوس ندارم با ياد من غمگين بشي و دلت بگيره اگه اين حق و دارم ازت ميخوام هميشه مامان خندون و مهلبون و هفت ساله من باقي بموني به مامان قول بده گلم
[+] نوشته شده توسط گلی در 2:18 | |
وصیت
هر شب وقتي تنها ميشم حس ميكنم پيشه مني دوباره گريم ميگيره انگار تو اغوشه مني روم نميشه نگات كنم وقتي كه اشك تو چشمامه با اينكه نيستي پيشه من انگار دستات تو دستامه بارون ميباره و تو رو دوباره پيشم ميبينم اشك تو چشام حلقه ميشه دوباره تنها ميشينم قول بده وقتي تنها مشيم بازم بياي كنار من شبايه جمعه كه مياد بياي سر مزار من دوباره بازياد چشات زمزمه نبودنم ببين كه عاقبت چيشد قصه با تو بودنم خاك سر مزار من نشوني از نبودنت دستايه نامردم شهر چرا ازم ربودنت به زير خاكم و هنوز نرفتي از خيال من غصه نخور سياه نپوش گريه نكن برايه من ديگه فقط ارزومه بارون بباره رو تنم دوباره لحظه ها سپرد منو بباد رفتنم روسنگ قبرم بنويس تنهاترين تنها منم اين اقاهه داره همش همينو ميگه قشنگ بود نوشتمش همين نه! من دوس دارم سنگ قبرم زرد باشه با نوشته هايه صورتي
روشم بنويسين واسم تپلو ام تپلو*صورتم مثله هلو*قد و بالام كوتاهه*چشم و ابروم
سياهه*مادر خوبي دارم*مثه ماه مهربونه *مامانم گريه نكن
*خدا پيشم ميمونه [+] نوشته شده توسط گلی در 2:17 | |
بقیه رو نمی دونم ولی اونی که برعکسه رو خوب میشناسم !
[+] نوشته شده توسط گلی در 21:49 | |
1!
تمــــــــــــــــــــــــــــــــام میــــــــــشوم گاهـــــــــــــــــــــی!
[+] نوشته شده توسط گلی در 11:9 | |
كاش لابلايه دلواپسيهايت جايي برايه لحظه هايه من هم بود من تاب ندارم هر نسيمي را ........... شاخه هايم تازه اند ميشكنم خدااااااااااااااااااااااا خداجون حواست كجاست يادت رفته دكمه روز و بزني شبا سرده سياهي بيداد ميكند....
[+] نوشته شده توسط گلی در 18:5 | |
ميفهمم كلافگي ات را ..خوب ميشناسم دلشوره هايه مادرانه ات ... متاسفم كه هيچ خيري از مادر بودن برايه دخترك ناتواني چون من نبرده اي ...نامادري مهربانتر از مادر تمامه عرشه ملكوت تقديم تو باد ..آن لحظه هزار بار تقديم تو باد .. دلواپس من نباش مادر .. حاشا كن داشتنم را ... من تو را به گناهان خودم ميبخشم .. تو بيگناهتر از آني كه عقوبتت باشد كه مرا و تنهايي ام را به خاطر بسپاري رها كن مرا و تمامه روزهايم را مادرم تو آزادي به حرمته جواني ات پاكي ات و مهرباني ات فراموش كن فراموش يادم را به جعبه يادگاريهايت بسپار و فراموش كن كه من بي تو چه غمگينم من خالي شده ام از خويش بي هيچ فردايي ابر و باد و مه و خورشيد فدايه قدمت ...كوچه غربت من نزديك است ...به تباهي به فنا تو چرا مادر يك كودك آواره شدي ... من چرا زاده شدم در شب رويايي تو.... دستهايت مادر شب زلفان مرا روشن كرد.... من هنوز از نفس نام تو جان ميگيرم بگذر از من مادر تو نبايد غم چشمان مرا ميديدي .. من نبايد بي پناهي ها را بين اغوش تو وا ميكردم كاش يك بار مرا ميراندي روي ميگرداندي تا غم بيكسي اينقدر خرابم نكند من خرابم مادر منو از ياد ببر منو بسپار به خدايه گلدونا منو از ياد ببر نفست پاينده و نگاهت عاشق و دلت گرم مادرم دست خدا تو دست روزهايه خوشت همه روزهات خوش خوشيهات بيپايان دخترت ....كودك نا خواسته ات [+] نوشته شده توسط گلی در 18:3 | |
2!
وقتي اون بالايي ، همون يه لحظه ... خيلي چيزها رو رو زمين جا ميزاري ...يادته !؟ بريم تاب بازي !؟؟ * ۱،
[+] نوشته شده توسط گلی در 12:3 | |
3!
*قوقولی قوقو سحر شد
* ۱،۲،
[+] نوشته شده توسط گلی در 11:48 | |
نميدونم چرا چند شبه كه گذشته هامو خواب ميبينم روزايه خوب بيخيالي دلم واسه كوله و كفشايه كتانيم تنگ شده دوست دارم راكتهامو بردارم برم تپه داووديه 3 ساعت رو نيمكتا بشينم و تيم بسكتبالي و كه دارن دور پارك و برايه بار يازدهم ميدوند و مسخره كنم دوس دارم بازم اون پسره كه راكتايه ابجيشو كش رفته بود بازم بياد رومو كم كنه و من باز هم با پر رويي بگم كه يه گيم ديگه سوسكي دوس دارم از صبح به هيشكي نگم كه دير ميام و برم و تا ميتونم تو اين شهر نفس بكشم...... بخندم ... گريه كنم ..... راه برم ........ .سوار تاكسي بشم ..... تو مترو پله برقي بازي كنم ...... به درخته انارم سري بزنم ......... و تجربه كنم آن طعمي را كه خواب ديدم .... تكيه بدم به تنه درختي كه شاهد اخرين نفسايه داشتنت بود ....... پايين پاهات بشينم و تو بذاري كه من اروم بگيرم رو زانوهات .و وقتي دير ميرسم خونه حتي يه نفرم نگرانم نشده باشه مثه هميشه دوس دارم بازم الكي برم واسه خودم گل بخرم يا برم گوشه امازاده ه كه هميشه خلوته و فكر كنم جز من هيشكي نمياد ديدنش بشينم و بشينم من وقتي نميتونم دروغ بگم حالم از خودم و اينكه خيلي بدم بهم ميخوره من از كفشايه پاشنه دار و كيفايه زنونه بدم ميادددددددددددددددددد بابا اين كفشا واسم بزرگه .....چجوري بگم من كتونيامو ميخوام مامان كوله من كوووووووووووووو؟//// ديرم شده ماماننننننننننننننننن يادش خوش [+] نوشته شده توسط گلی در 0:59 | |
پاییزم کو !؟
[+] نوشته شده توسط گلی در 19:40 | |
"پشت هيچستانم.....!"
[+] نوشته شده توسط گلی در 19:36 | |
4!
*نامه : دلم نمیخواد وقتی تو نامه هامو میخونی غمگین بشی !..فقط بگم حسابی دل تنگ میزنم !
* بازم میگم بابانوئله بد !!
*اخر داستان..، "والریا " دفتر مخفیش رواتیش میزنه !
*راستی ماچ گنده !
*۳،۲،۱،
[+] نوشته شده توسط گلی در 19:6 | |
یک نامه ی قدیمی به بابا نوئل !
٭ بابا نوئل جونم شما یک پیرمرد نازنازیه توپولیه خوب هستید!خب !
[+] نوشته شده توسط گلی در 18:35 | |
* زود خودت رو معرفی کن ..!
[+] نوشته شده توسط گلی در 18:24 | |
هنوز هم خوابه درخت کریسمس رو میبینم!
[+] نوشته شده توسط گلی در 11:17 | |
خستمه. و فكر مي كنم كه اين ترنم موزون حزن تا به ابد شنيده خواهد شد.
[+] نوشته شده توسط گلی در 18:18 | |
همه برفا رو دارم جمع ميكنم .... وقتي كه زياد شدن.... يه روز ازشون يك قصره خوشكله يخي ميسازم با ... صندلي و ميزهايه خوشكل ...قشنگ ترين لباسم رو ميپوشم و بابانوئل رو دعوت ميكنم تو قصرم به صرفه شام!
[+] نوشته شده توسط گلی در 18:17 | |
:-$
[+] نوشته شده توسط گلی در 18:0 | |
شماره های معکوس!
تقلب کردی.... تازه با این میشد ۹ تا !
[+] نوشته شده توسط گلی در 17:54 | |
قرار مخفی !
امروز یک قرار مخفیانه تویه جنگل سیاه داشتم از همونا که همه ماسک دارن ... حالا مامان اگه گفت کجابودی نمیشه که بگم ..!!!! اخه این قرار ها کاملا مخفیانه و مخفوفانه ! است و اصلا شوخی بردار هم نیست ! حتما دعوت نامه شم از اونا بود که بعد از چند ثانیه خود به خود نابود میشن... تازه دفعه ی دیگه از مهمانا با چای و دلمه پذیرایی میشه ! حتما شما هم بعدا تشریف بیارین...اسم رمز بعدا اعلام میشه !
[+] نوشته شده توسط گلی در 20:50 | |
به یک چیز خوب فکر کن !
[+] نوشته شده توسط گلی در 18:59 | |
سلام گلی شمایید؟
من اومدم بگم سلام و اینکه دلم واست تنگ شده بوده و اینکه یاد اون روزا که رفتن سر مشق لحظه هامه دلم میخواد برم تپه داوودیه هوسه چای و لواشک کردم و درخته اناری که طعمه خواب میدهد یادش خوش!
[+] نوشته شده توسط گلی در 12:18 | |
شوخي بسه
من از شبهايه دوري ياد دارم كه زياد هم دور نيست وتاريكيه مهيبي كه من از ترس هراسم را در آغوشم خواب ميكردم خواب ميرفتم و سياهي اما همه اش با من بود تلخ بود مزه دلخواه دلم ميبريدم اما وقت افتادنه از اسب غرور له شدن را دوست دارم....... اسب بودم گاهي زير پاهايه خودم كاش ميفهميدي مستم از رقصه شلاق در دستانه خودم اه سوختم ... چه شيرين بود ضرب سخت تازيانه همه قدرته من بود همه حسرته من ...
همه وحشته من ميزدم پشت سر هم يكي اين برايه تلخي بيكسي ات ... دومي اين برايه چشم هايه هميشه
براهه خوشبختي ات سومي اين هم برايه طالع خفته ات ميكوبم و ميكوبم و ميكوبم ميسوزم از ضرب تازيانه هايم ميسوزم و ميسوزم و ميسوزم ............. اتش ميخواهم گرمايه خورشيدي رگهايم يخ بسته بايد جيغ بزنم
به بلندي عرش خدا خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا............... شوخي بسه خدا ميخوام باقيه لحظه هايه بودنم و زندگي كنم شوخي بسه شوخي بسه ميفهمي؟ ش و خ ي ب س ه
[+] نوشته شده توسط گلی در 12:12 | |
*هواااااااااااااااااااااااااااااااااااریییییییییییییییییی بزنممممممممممممم !؟؟
* هی مینویسم هی پاک میکنم !!!
[+] نوشته شده توسط گلی در 9:56 | |
اينست و جز اين نيست.
اخوان ثالث!! [+] نوشته شده توسط گلی در 9:52 | |
نقش هم رنگ ميزندايام..
[+] نوشته شده توسط گلی در 12:35 | |
خاموش !
من چرا هيچي به مخم نميرسه بنويسم ذوق كنم بميرم !!!! نبوغ شعله نميكشد، چرا ؟!
[+] نوشته شده توسط گلی در 12:30 | |
نامه !
فردا یک نامه مینویسم واسه بابانوئل .. خب !!!؟
[+] نوشته شده توسط گلی در 17:21 | |
[+] نوشته شده توسط گلی در 17:10 | |
اعتراف!
خوب من تقلب کردم تو بازی به جا پنج تا شیش تا نوشتم ... تازه مهمه رو هم نگفتم
[+] نوشته شده توسط گلی در 16:15 | |
یلدا بازی !
اقای شماره ای ! گفت بیا یلدا بازی .. هر چند از یلدا گذشته ولی از بازی که نمیشه گذشت ! این سومین باره که کلی مینویسم و پست میکنم و میپره... کلی نوشته بودماااااا. ۰ . اقای شماره ای ! از کجا اومد باغ مخفی !؟؟ کلی غافلگیر زدگی شدم ۱. قرار بود باغ مخفی خیلی، خیلی معروف بشه... و منم خیلی مشهور بشم و همه بیان به من اف نفات بدن ... و من یک اف نفات فروشی باز کنم ... و عکسم رو بزنم کنار .. اگزوپری و عمو شلی و کلی به خودم افتخار کنم... هییییییییییییییییییییییی ! به قول گلوم :میدونم دیگه نویسنده ی بزرگی نمیشم ! ۲.خیلی حسودم ! هر چی رو که دوست دارم میخوام فقط ماله خود، خودم باشه !
۳. بعد از هفت سالگی دیگه بزرگ نشدم !...هر چی رو هم که خیلی دوست داشته باشم هفتا دوست دارم .. با هفتا بوس و هفتا بغمل ! ۴ . شخصیت های که همیشه کلی دوسشون دارم: بوش وگ اون سگه که میپرید تو بغمل اقا مهربونه ! در لوک خوش شانس
اون پسر گندهه دوست انریکو تو بچه های مدرسه الپ
جو در زنان کوچک
ایون اسب ابی گندهه !
کماندار نوجوان !
یاشا برادر باد پا در دختل مهلبون
گانبا
اون شیره در بهترین داستان های دنیا که با دمبش همه نوشته های تیتراژ رو پاک میکرد
میکروبی
جو در واکینگها
مو رچه خوار با اون سوراخ فوریش:«ده ميليارد مورچه توی اين دنيا وجود داره، اون وقت من با اين يکی مشکل دارم!»
نانی با اون دست شکستش و اون پیشخدمت پیره تو قلعه ی اردکها
۵. همیشه دوست داشتم بابایی داشته باشم...اما حق داشت باباییه هر کس ماله خودشه ..جایی که ازم متنفرن نمیرم . چون یلدا تمام شد کسی رو دعوت نمی کنم. عکس ها تو همشهری [+] نوشته شده توسط گلی در 10:45 | |
دل خواستگی !
خب داره دلم میمیره از شدت آدم برفی خواستگی !
[+] نوشته شده توسط گلی در 10:31 | |
يك برف قشنگ !
[+] نوشته شده توسط گلی در 10:16 | |
يك "كاپيتان اسماچ " ميبينمممممم !!!
[+] نوشته شده توسط گلی در 20:8 | |
آرزو !
من ... ، یک پیانو ، یک سالنه نیمه تاریک کوچولو .. و فرهاد که پشت پیانو داره سوت میزنه و اهنگ هاش رو میخونه.....
[+] نوشته شده توسط گلی در 19:50 | |
خیال!
"آآی همساده...خیال دارم، خیال سالاتی دارم، زمبیل و سبت و وردار بیار، خیال دارم، خیال تازه دارم همساده...."
اقای اتوبوسی [+] نوشته شده توسط گلی در 19:33 | |
|
|