تبليغاتX
باغ مخفی
آرشیو

آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
اسفند 1383
بهمن 1383
دی 1383
بی من !
                                       

    بی من هم :

 

  به گمانم فردا روز خوبی باشد!

 

 

 

[+] نوشته شده توسط گلی در 19:24 | |
 

 

....هیچ چیزِ عالم مهم‌تر از دانستن این نیست که تو فلان نقطه‌ای که نمی‌دانیم، فلان بره‌ای که نمی‌شماسیم ،...گل سرخی را... چریده یا نچریده...

خب. آسمان را نگاه کنید و بپرسید: «بَرّه گل را چریده یا نچریده؟» و آن وقت با چشم‌های خودتان تفاوتش را ببینید...

و محال است آدم بزرگ‌ها روح‌شان خبردار بشود که این موضوع چه قدر مهم است! .

 

[+] نوشته شده توسط گلی در 11:5 | |
 

"مرگ پايان كبوتر نيست

مرگ در آب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد..."

[+] نوشته شده توسط گلی در 10:49 |
قایم باشک !
 

میرم قایم بشم ... نوبت شماست چشم بزارین.. یادتون نره بیاین دنبالماااا !

 

[+] نوشته شده توسط گلی در 10:43 | |
بی موضوع !
 

میام اینجا میشینم و هی نگاه میکنم به باغم و هی رادیو گوش میدم ...آهنگش کلی نوستالژیکه ! دلم هوس میکنه باهاش بخونم ... ولی نمی خونم .. چون فقط میخوام دیگه گوش بدم ......یکی دنباله  GOOOLI میگشت ...یاد کسی افتادم که هر وقت میخواست بیاد اینجا دنباله GOOOLI میگشت !

 

[+] نوشته شده توسط گلی در 10:41 | |
خاطره !
 

 "گلدان را آب باید داد"

 

[+] نوشته شده توسط گلی در 19:48 | |
فصل آخر !
 

*هنوزم باد میروبم
هنوزم شعر میریسم
هنوزم آب میکوبم...هنوز آب ميكوبم ...

 

 

[+] نوشته شده توسط گلی در 10:2 |
خاموش !
 

خب فكر كنم اونقد افسرده باشم كه يك خودنويسه اعلا . كلي منظره ي قشنگ قشنگ و حتي يك ليوان آب پرتقال با بستني و چيپس و پفك هم نتونن اين نبوغه خاموش شده رو شعله ور و وادار به نوشتن كنن..... تا كي !؟ ، خدا عالم است !در حاله حاضر هم فقط میخوام برم بالای تپه کوچولو  تو چمنزار کنار دریاچه ی ابهای درخشان خودمو تو چمن هاش غرق کنم و بو علف بخورم !

 

اینا رو هم با بدترین خطی که میتونستم نوشتم الان ! 

 

[+] نوشته شده توسط گلی در 9:47 | |
خدای من !
 

....اين كه ميگن خدا هر کی رو که کار بدی کرده ، با آتيش و آب جوش عذاب ميده واقعا حرف غير عاقلانه اي هست چون اين كار رو فقط حاكم هاي ستمگر انجام ميدن.. به نظر من خدا آدم هاي خوب رو ناز میكنه و همش بهشون لبخند میزنه  و محل آدم هاي بد نمیزاره اينجوري اونا دلشون كاملا ميسوزه و تنبيه بزرگي ميشن. اينجوري  هم،  منطقي تره ! ..نمي دونم .. لااقل خدايه من كه اينطوريه !

 

[+] نوشته شده توسط گلی در 9:38 | |
 

گلی

مهببون

بغمل

 

 

یادم!..... تو را فراموش !

 

 

 

 

 

[+] نوشته شده توسط گلی در 9:35 | |
 

ـــ گرگممممم ! 

 

ـــ  من به هوااااااااااااا !

 

 

 

 

[+] نوشته شده توسط گلی در 10:20 | |
دوست !
 

 

باغ مخفي رو خيلي دوست دارماين روزا " عين دوستي ميمونه كه فقط دوست تو باشه ". هر چند ماماني هميشه ميگه اين كار قشنگي نيست كه ادم  چيزي رو فقط براي خودش بخواد و خدا از اين كار ناراحت ميشه.من واقعا دوست ندارم خدا رو ناراحت كنم .... ولي واقعا این جالب نيست ؟

 

[+] نوشته شده توسط گلی در 10:12 | |
تاب بازي !
 

يواش يواش ميري بالا... و ...بالاتر ... و .. بالاتر .... اونقد كه حس پرنده بودن ميكني ... حتي مي توني حس كني اگه دستت رو دراز كني ميتوني چند تا از اون ستاره هايي را كه تازه دراومده بچيني ... تنها صداهايي كه ميشنويي صدايه خانمه باده كه دورت تاب ميخوره و تو رو به بالاتر رفتن تشويق ميكنه ... و و جودش رو از روي نوازشش بر روي صورت ميتوني حس كني و صداي درخت بزرگه قانه بخشنده  كه هر بار با جيرجيرش خودش رو در شاديت سهيم ميكنه !

 

اينه كه حس ميكني .. حسه رهايي و شناور بودن  !

 

[+] نوشته شده توسط گلی در 10:5 | |
هدیه !
 

چشمام رو ميبند ... لطفا هديه منو بدين !!!

ــ يعني بدونه دليل نميشه ؟!

اصلا ؟؟!!

 

[+] نوشته شده توسط گلی در 12:58 | |
بهشت !
 

داشتم به بهشت فكر ميكردم و ديدم لااقل خوبي بهشت اينه كه نميشه با پول خريدش..در غير اين صورت  واقعا اون موقع نا اميد كننده ميشد.نه !؟؟  چون من هرگز اونقد پول نخواهم داشت كه بتونم بخرمش !

 

[+] نوشته شده توسط گلی در 12:32 | |
خاص!
 

واقعا جالب نیست که آدم میتونه از هر کس و چيزي  یک جوره خاصی خوشش بیاید !!؟

 

[+] نوشته شده توسط گلی در 12:16 | |
 

به درک !

 

اینو نمی گفتم میپکیدم .

 

[+] نوشته شده توسط گلی در 11:44 |
خوشمزه !
 

 وای ! خدا چرا همیشه خوشمزه ترین غذاهای دنیا برای سلامتی خوب نیستند !؟

آخه چرا ؟ آره ؟ من میخواممممممممممممممممممممممممم !

[+] نوشته شده توسط گلی در 11:55 | |
شنل قرمزی!
 

خب "منم" همیشه فکر میکردم" گرگه در داستانه شنل قرمزی جالبترین شخصیته داستانه !

 

[+] نوشته شده توسط گلی در 11:40 | |
قایم !
 

آه ! ای خدایا ! خداوندا ! دوباره چه دسته گلی به آب دادی که از دست من رفتی قایم شدی ؟هان ؟

 

 

[+] نوشته شده توسط گلی در 11:5 | |
شیرینی" مامان میشا "!
 

آخی !  شما هم مثله من بعضی وقتها دلتون هوسه اون شیرینی هایی رو میکنه که "مامانه میشا" تو کارتونه میپخت!؟

 

 

[+] نوشته شده توسط گلی در 11:1 | |
تنها !
 

 ٭خب من دوست دارم همه دوسم داشته باشن ... 

همه..... میفهمی ؟ 

 ٭

[+] نوشته شده توسط گلی در 10:43 | |
پدر !
 

هنوز به اونهایی که میپرن بغله بابییشون حسودیم میشه!

 

[+] نوشته شده توسط گلی در 10:25 |
اعتقاد !
 

معجزه دیر کرده بود .

سرباز کوچک میدانست که دیگر کارش تمام است.مدافعی دیگر وجود نداشت با این وجود شمشیر چوبینه خود را در دستانه کوچکه ناتوانش به زحمت بالا نگه داشت. نیک میدانست در این آخرین هجوم تلاشش برای دفاع به ثمری نخواهد نشست .هنوز منتظر آمدن معجزه بود .با خود اندیشید : نکند نیاید در داستانهای درخت پیر باغ همیشه این موقع ها پیدایش می شد .

یادش آمد روزی از خردمند عابری پرسید : معجزه راست راستکی وجود دارد ؟!

و او در جوابش خندیده و گفته بود : می دانی پسرم اگر معجزه واقعا وجود داشت که دیگر معجزه نبود !!

ــ یعنی واقعا ......!!!!

حمله شروع شده بود...تمام توانش را برای نگه داشتن شمشیر چوبین ش،در دستانه کوچکش درحالی که لبخنی بر لبانش نشسته بود جمع کرد .

با خود گفت :هر چه باشد قبلا هم همه به وجود پری و جادوگرانه سوار بر جارو خندیده اند در صورتی که خودم یکی از آن پری ها را زیر یک درخت کوچولو و آن جادوگر را سوار بر جارو در اسمانه شب دیدم.

 

[+] نوشته شده توسط گلی در 19:47 | |
 

به قوله الي :یه نفس عمیق با حال بکشین بینم بلدین !؟

 

[+] نوشته شده توسط گلی در 11:35 | |
شب جادویی !
 

ـ ........

 

[+] نوشته شده توسط گلی در 21:40 |
راديو ترانزيستوري !
 

آخي!آخی ! رفتم يك راديو ترانزيستوريه خوشكل هم خريدم كه هي هي آهنگ پخش ميكنه گذاشتم بالا طاقچه .... تو باغ مخفیمون آهنگ بزنه !

تو رو خدا آهنگش ناز  نیست !

 

 

[+] نوشته شده توسط گلی در 12:7 | |
بهانه !
 

 

 

دلم باد بادکايه  خوشکل  میخواد ...با ....با .... مممممممم... آب نباتایه رنگ رنگی ....

نه ... نمی خوام....ممممم..... دلم یک بستنیه هفت طبقه ی هفت رنگ میخواد!

 

نه .....نميخواممممممممممممم....اصلا دلم میخواد بهانه بگیرم

[+] نوشته شده توسط گلی در 21:11 | |
بی رحم !
 

از دست این كريستين اندرسن  بی رحم من چیکار کنم آخه !

 

 

 

[+] نوشته شده توسط گلی در 10:36 | |
ماچ !
 

٭ــ ...حالا فقط ماچ و بده و برو !

 

 

 ٭ــ ويژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژ!

 

 

[+] نوشته شده توسط گلی در 20:30 | |
بنویس !
 

ــ بهش گفتم واقعا میخوای نویسنده ی بزرگی بشی ....؟

ــ بعد از يك خورده فكر  كرد و بهم گفت نه ...! از بزرگ شدن خوشم نمیاد ....! بزرگ نه !

ــ پس بنویس... ! بخاطر یک درخته کوچولو .... !

 

دوست داشتم یکی دیگه اینا رو بهش بگه !

 

[+] نوشته شده توسط گلی در 20:24 | |
 

راست ميگي؟

 

[+] نوشته شده توسط گلی در 12:2 | |
 

 ٭ حذف شد .

 

 ٭.... For Auld Lang Syne

 

 

 

[+] نوشته شده توسط گلی در 13:12 | |
من واقعا نا امید شدم از خودم !
 

اصلا میدونید چیه کلی از خودم نا امید شدمه ... واقعا خورده تو ذوقم ... قرار بود من اینجا یک چیزه خالقلاده!!!!( این نکبت رو چه جوری مینویسن ؟! ) اهان خارق العاده باشم .. چیز که نه ..  یعنی نویسنده .اما حالا فقط لازمه نوشته های بقیه رو ببینم تا ...... خب بفهمین خب !

 

 

 

 

[+] نوشته شده توسط گلی در 19:41 | |
 

 

 فکر کن !


لامصب هواست رو جمع کن!..


ــ نمیشه! ..همیشه یه چیزی مثله مثلا یک خرسه پرنده  هست که نزاره!


وا !!!!


ــ والا !ببیی ش رو خوردم دیدم !


 

[+] نوشته شده توسط گلی در 11:6 | |
 


رفته..... اما نه از یاد !

 

 


 


 

[+] نوشته شده توسط گلی در 10:59 | |
ببیی منه هااا!
 

[+] نوشته شده توسط گلی در 9:51 | |
 

بعضی از وقت ها زندگی واقعا  سخت میشه.. و زمانی که دندونت رو موشها خورده باشن  سخت تر یا دردناک تر ؟

 

 

 

 

[+] نوشته شده توسط گلی در 9:41 | |

 

" بیاییم با هیولا ها مهربانتر باشیم!!!!!!"

 

[+] نوشته شده توسط گلی در 11:5 | |
 

"در هوای غیر قابل تنفس این زمانه ,کماکان نفس میکشیم , آیا هنوز نمرده ایم ؟"

کریستین بوبن


_ بقول آلی ! شاید واقعا مرده باشیم . اگه مرده باشیم اینکارامون چه قدر الکیه .!

 

 


[+] نوشته شده توسط گلی در 10:54 | |
 

دوست دارم دنیا اینجوری نگاه کنم ..حرفیه ؟

 

[+] نوشته شده توسط گلی در 10:34 | |
سهراب!
 

 

-چرا گرفته دلت...٬مثل آنکه تنهایی.

 

-چقدر هم تنها...

 

-خیال می‌کنم

دچار آن رگِ پنهان رنگ‌ها هستی.

 

-دچار  رگِ پنهان رنگ‌ها!!؟ اونوقت دچار یعنی ؟

 

ـ اااا ،شما هم چه سوالهایی میکنین !گل قشنگیه ؟ نه ؟!

 

 

 

[+] نوشته شده توسط گلی در 21:14 | |
 

 ٭ ـ غرغرم میاد خب ....!اینطوری نگاه نکن تازه میشم مثله قورباغه های دریاچه ابهای درخشان !

ـ  قورقور ؟!

ـنه ....، غر غر!  یه چیزی تو همون مایه هاست ! اااااااااااا ! بفهم خب !

 

[+] نوشته شده توسط گلی در 20:50 |
 

بعد بگین چرا آف نفات دیگه نمیگیری!؟

دیگه نمیخوامممممممممممممممممممممممممممممممممم !

 

 

[+] نوشته شده توسط گلی در 16:49 |
 

 

I.m Still Crude

Don.t Bite!

 

ها ! چی میگه ؟

 

 

[+] نوشته شده توسط گلی در 20:30 | |
 

وقتی افتادی فقط لازمه بلند شی و خودت و بتکونی!

 

 

[+] نوشته شده توسط گلی در 19:51 | |
 

 

وای شما هم تا حالا رفتين خونه ي يك فرشته !؟

ادرس خونه ش  رو گذاشتم تو طاقچه!

 

[+] نوشته شده توسط گلی در 19:12 | |
 

باغم "تب"  کرده طفلکی !

 

 

[+] نوشته شده توسط گلی در 10:5 | |