![]() |
||
![]() |
||
![]() |
آرشیو آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 اسفند 1383 بهمن 1383 دی 1383 |
|
|
::!راديو ترانزيستوري ::
مترسان ز آتشم... |
کامپیوترا اینجا طوری نگاه میکنن انگاری من رفیقشون رو کشتم
چی یک هفته نشده ؟ خب حتما دلم یه کوچولویی شده بود دیگه براتون که نتونستم تحمل کنم
تا حالا شده یه عالمه حس کنید " بی کسی" ؟....گریه کنم خوب میشم ؟ [+] نوشته شده توسط گلی در 20:4 | |
٭ اینجا ( که لینکش رو از سان جون دزدیدم) و
٭ من گناه دارم خب بی تلفنی شدم... بعد کامپیوتر هم از دق مرد
٭ دیگه هر هفته یک بار میام ولی یادتون هستم هر روزاااااا دوستتون دارم بوس بوس
[+] نوشته شده توسط گلی در 10:21 | |
شب جادویی !
دوس دارم طنابه ماه و بگیرم بالا برم واسه این شبهایه مهتابی رو خیلی دوس دارم
امشبم ماه کامل بود !
[+] نوشته شده توسط گلی در 2:36 | |
مدل عمو شلی !
به من بگید نقاشی ام نازه ! مثلا چقد قشنگه ! که من بهترین نقاش عالم هستم ! تا حالا نقاشی بهتر از این ندیدید ! این نقاشی خیلی خوکشله خوکشله!
اما راستش رو بگین هااا !
[+] نوشته شده توسط گلی در 0:36 | |
تشکر نامه !
٭ بابت تبریکات تولد ها یه عالمه بغل ، بوس..... برای بابایی اهویی ، غزلی ،الهامی ، سان جون و سودایی... مرسی مهربونا ... هفتا دوستتون دارم
٭ باور میکنید الفونی هم تبریکشو داد یک مامور مخفی به روشی کاملا مخفیانه فرستاد؟
٭ من هنوز نیومدمااااا
٭ یه جایی من شدم "فوفولی آف نفات"
[+] نوشته شده توسط گلی در 2:6 |
خب !غصه نخوریناااا خب !؟، دفعه ی دیگه در حالی که نشستم تو پنجره ی خونه درختی، از بالای یک درخته پیر و تناور، کنار دریاچه ی اب های درخشان و غوله سبزه گردن درازه دریاچه و قایق بادبادنی و برج فانوس دریایی، وسطه باغ مخفی... همراه کلی ایده های خوکشل خوکشل ...میام مینویسم! باشه ؟! تازه با یک خودنویسه اعلا !
[+] نوشته شده توسط گلی در 1:45 | |
"کمپوت زندگی "!
٭ از خوبی های افتادن تولد آدم تو یک روز تعطیل حتما این میتونه باشه که تا هر وقت دلش بخواد ...راحت بخوابه !
٭ هی دارم به خودم میگم عزیزم جنبه داشته باش اصلا مجبور نیستی کتابهایی که خریدی تو یک روز تمام کنی هاااااا !
٭ اینکه کسی تولدت یادش نباشه میتونه خودش بهانه ای باشه برای اینکه مدتی با فکر به مزایای تولد یک نفره... خیالبافی کنی وبه جاش دوستایه نامرئی باشگاه سری جادوگران باغ مخفی رو دعوت کنی! چه میدونی ! شاید یکیشون دلش به حالت سوخته باشه و به جای اون چوب جادوییه شکسته ی "کار نکن " یک چوب جادوییه مدل جدید ازیک فروشگاه خیلی معتبره_ باشگاه جادوگران مخفی خریده باشه که به تو هدیه بده !....
٭ عزیزم لواشک ها و چیپس ها نیز همینطور !............. ولی خب ! کی گوش بده ؟
٭ آخی ! امروز همش برای خودم بوس بوس میفرستم ودله خودم و ناز میکنم ..شاید خوف شدم ! نکنه دله آلفونی هم الان اوف شده باشه ..بوس بوس بخواد !؟
٭ تمام شب مرور خاطرات یکساله ... !
٭ من و با تنهاییام تنها بزار دلم گرفته ... شب های مهتابی رو یادم نیار دلم گرفته
گلی؟ گلی مرد .
[+] نوشته شده توسط گلی در 1:41 | |
"عادت میکنیم "!
یک دونه چیپس با طعم پیتزا ؟!! یک دونه لواشک یک عدد کتاب داستان دو تا !!! دونه سمبوسه ! یک عدد کلوچه ی نوشین یک عدد لواشکه دیگه یک عدد کتاب داستانه دیگه یک عدد کتاب جیبی شعر یک دونه بیسکوییته ساقه طلایی مینو یک دونه چیپس دیگه با طعمه پیاز جعفری سه تا کارت پستاله گوگولی مگولی یک نوار از شعر های مرحوم حسینه پناهی اینم لیسته کادوهایی هست که "خودم" برا تولده "خودم" گرفتم !!
چی ؟شمع برای فوت کردن یادم رفت ؟ خب !به جای شمع هم " چراغها را من خاموش میکنم ".. شما نگران نباشید !..... ودر تاریکی کتابها را خواهم خورد و نوار را خواهم خواند ...لابد خوراکی ها را هم خواهم گوش داد ؟!!...یا گوش خواهم داد ؟!!
گفتم که : "عادت میکنیم" ! ٭ از گرفتنه هر گونه پیام تبریکه آف نفاتی جدا معذوریم !هر چند یک مهربونی از زیر دستم در رفت.
[+] نوشته شده توسط گلی در 2:51 |
[+] نوشته شده توسط گلی در 2:37 | |
آلفونی !
٭ طلاقیه خوندنه ارشیو و رسیدن به این متن و هم زمان شروع شدن موسیقی اون !!!!! باعث شد کلی دلم برای آلفونی تنگ تر بشه ! تو که نیستی تا ببینی گریه های هر شب من بی حضور عاشق تو چه عجیبه گریه کردن تو که نیستی تا ببینی دل اسمون شکسته جاده تا صبح قیامت من و این پاهایه خسته
٭ نگفته بودم با این سلیقه موسیقییایی بعضی موقع ها خودم رو هم غافلگیر میکنم !؟ ٭ آلفونی کوووو ؟ [+] نوشته شده توسط گلی در 2:32 |
جدا از این دنیای بد !
من یک "جوجه کوچولو ام" که هنوز توی تخم زندگی میکنم .. اما نمیام بیرون،سر از تخم بیرون نمیارم!. مرغ ها قدقد قدا میکنن، خروس ها خواهش و تمنا میکنن، اما من نمیام بیرون،هر چی میخوان ، بگن ! آخه همش حرف از آلودگی و دعوا و جنگه ! مردم داد میزنن، هواپیماها غرش میکنن ـ انگاری پلنگن ! {بعضی هاشون هم سقوط میکنن .. بی هوا ..رو سر مردمه بی نوا } { من هیچیه، اون بیرون رو دوس ندارم !} در نتیجه همین جا میمونم که هم گرمه و امن و امانه، هم باحاله! {با تنهاییه خودم !} و بدونین ، من سر از تخم بیرون نمیارم، این محاله ! عمو شلی [+] نوشته شده توسط گلی در 7:6 | |
"توی ده شلمرود حسنی تک و تهنا نشسته بود !"
[+] نوشته شده توسط گلی در 4:44 | |
صندلی ننویی !
٭آخی ! شما هم وقتی بچه بودید، دوست داشتید یک صندلی ننویی داشته باشید ؟!
٭ میخوام دیگه "آف نفات دونیم" رو ببندم !
[+] نوشته شده توسط گلی در 2:41 | |
پپری !
٭ کسی یک فرشته کوچولویه پپری و یک غزلی ،این ورا، بال تو بال فرشته ها ندیده ؟
[+] نوشته شده توسط گلی در 2:22 | |
٭ تا حالا شده حس کنید یه سوراخه گنده تو دلتون هست ؟یک سوراخ فوری پلنگ صورتی که تمام حس های قشنگتون رو فورتی خورده و تنها حسی که براتون مونده حسه بی کسی و بی پناهی باشه ؟! یک تنهایی عجیب تو این دنیای به این بزرگی ؟!اینکه ببینین هیشکی نیست بهش تکیه کنید ... حس یک سیاره کوچولو تو یک کهکشون... ٭ واقعا چرا من اون کتاب گنده ی بابابزرگ رو اینقدر دوست داشتم و میخواستم اونم دوستم بشه ؟! کتابی که نه مثله "حسنی" نقاشی داشت که من هروقت هیشکی نبود برام بخونش از روی نقاشیاش بشینم کلی داستان بسازم برای خودم و نه مثله "مسافر کوچولو"..که بعدها خوندم قشنگ ترین داستان دنیا رو داشت .. تازه دریغ از یک کلمه که من ازش بفهمم ... نمی دونم ! شاید به این خاطر بود که خیلی گنده بود ... بهتر بگم گنده ترین کتابی که ما داشتیم .. و منم یک دوسته گنده دلم میخواست... یک دوست غولی !که بغلش کنم . حالا بعدش هر شب هم هر چقدر به مامانی اصرار میکردم قول میدم خرابش نکنم بزاره من شب بغلش کنم با حسنی بخوابیم میگفت نه ... این کتاب مقدسه بی احترامی میشه ..گناه میکنی ! من و حسنی هم مجبور میشدیم شبا یواشکی بریم از توی طاقچه بدزدیمش تا بغلش کنیم !وای چه کیفی میداد ! چه شبهایی که من ، حسنی و بعدها جای اون مسافر کوچولو روهمراه دوست جون غول بغل کردم... وتو شبهایی که حس میکردم تو این "دنیایه دیونه ی دیونه ی دیونه" من و مسافر کوچولو هیچ کس رو نداریم از حسه اینکه بزرگترین دوست غول جهان کنارمون هست احساس ارامش میکردم . این روزا دوست غول جون .....من و مسافر کوچولو رو تنها گذاشته
اگر روزی رسد دستم به دامانت کنم... جان را به قربانت ولی بی لطف و احسانت چگونه ؟! شوم ناخوانده مهمانت چگونه؟! تو معبود منی بگذار داد از... دل بگیرم پناهم ده که بر سقف حرم... منزل بگیرم تو دریایی و من تنها غریقه مانده در باران تو فانوسه رهم شو تا ره ساحل بگیرم در این بازار بی مهری به دیداره تو شادم تو شادم کن... که سوز غم .. بر امد از نهادم تو میگفتی... صدایم کن ز سوز سینه هر شب صدایت میزنم ... اما رسی آیا به دادم ؟! اگر روزی رسد دستم به دامانت کنم... جان را به قربانت ولی بی لطف و احسانت چگونه ؟! شوم ناخوانده مهمانت چگونه؟! شوم ناخوانده مهمانت چگونه؟!
٭ پاییزه !
[+] نوشته شده توسط گلی در 2:13 | |
٭ " 3 تا نفس عميق! خونسردي خودمون را حفظ مي کنيم فعلا..".
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ٭ پ ن۱: امروز اب بازی
[+] نوشته شده توسط گلی در 3:31 | |
دختر پاییزی
تو همچین روزی .... یه روزه پاییزی .. وقتی که درختا رنگ رنگی شده بودن و برگها کف پوش جاده ها، یک فرشته ی کوشولویه مهربون متولد شد ... "آلفونی جان" تولدت مبارک
خیلی دوست داشتم الفونی هم الان با ما بود ... هر جا هستی الفونی جونم یه عالمه ارزوی خوشبختی به همرات
[+] نوشته شده توسط گلی در 4:12 | |
٭ متشکرم!.... یک عالمه گریه رسید !
٭ آهای! نبوغ فعلا شعله نمی کشد
٭ پاييزه... پاييزه... برگ درخت میریزه !
هوا شده کمی سرد روی زمين پر از برگ دسته دسته کلاغها روی ديوار باغها دارند آواز می خونند قارو قارو قارو قار [+] نوشته شده توسط گلی در 3:40 | |
ایده های قشنگ !
٭ تو کدوم پس کوچه اولین سلام . گنبد سبز و پر از ترانه کرد ؟! تو کدوم محله واپسین وداع . غزل های عشق و غمگنانه کرد؟! ٭ اینکه کلی بشینی فکر کنی تا یک ایده ی خوکشل بیاد تو سرت که ذوق مرگ بشی برای خودش یک جور سرگرمیه.... نه ؟!
٭ قبلنا دو تا از بهترین ذوق مرگیام اونوقتایی که بدجوری دچار روزمرگی میشدم رفتن به ویدئو کلوپ یا کتاب فروشی ها بود ... تو همین گشتنها بود که یک ویدئو کلوپ کشف کردم که همیشه فیلم های خیلی قشنک و توپ داشت .. و یک کتاب فروشیه گنده که وقتی میرفتی داخلش تا سه، چهار ساعت تو کتاباش گم میشدی و میرفتی یک دنیای دیگه... همیشه هم برای منی که عاشقه فضولی و ماجرا جویی بودم بهترین قسمت کتاب فروشی که خیلی دوست داشتم قسمته کتابهای دست دوم بود ...اینکه با پیدا کردن یک جمله یا نوشته تو صفحه ات اون کتاب بشینم کلی خیال بافی کنم که صاحبان اون کتاب چطور ادمایی بودن و این کتابه در کنار چه کسانی زندگی کرده و تو دستهای کی بوده! بعدها اون ویدئو کلوپ بسته شد و امروز دیدم اون کتابفروشیه جادویی هم بعد از مرگ صاحبش و مدتی که بسته بود شده رستوران !!! حالا من دوباره موندم و روزمرگیام. کسی یک ایده ی خوشکل برای من سراغ نداره من "جینگیلی مستونم" بشه؟!
٭پ ن: دلم لالایی میخواد با یه مقدار خیلی زیادی گریه .. خیلی زیاد." میخوام از باغچه ی سبز امروزم .سبد خاطر هام رو پر کنم! . "
٭ یه ایده ی خوشمزه اینه که دوره بیوفتم غذاها و فضاهای کافی شاپها و رستوران ها رو تجربه کنم
٭پ ن : پنجشنبه تولد الفونیه ....این روزها جاش تو باغ مخفی خیلی خالیه ....
[+] نوشته شده توسط گلی در 3:16 | |
بیب بازی !
٭ پ ن :کسی گمشده ی هدیی رو ندیده ؟!
٭ هوس کردم اینجا بیب بیب بازی کنم: بیببببب بیببببب آغشالیهههه ( آخیش راحت شدم... تو دلم مونده بود این بوقااا)
[+] نوشته شده توسط گلی در 3:18 | |
زشته خوکشل !
ها ها دارم تعمیراتی میکنم ولی دیگه فقط همینقده بلدم .. باغ مخفی رو زشته خوشکلش کردم
[+] نوشته شده توسط گلی در 2:59 | |
|
|