تبليغاتX
باغ مخفی
آرشیو

آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
اسفند 1383
بهمن 1383
دی 1383
 

٭ آخ، مسافر کوچولو! اين جوری بود که من کَم کَمَک از زندگیِ محدود و دل‌گير تو سر درآوردم. تا مدت‌ها تنها سرگرمیِ تو تماشای زيبايیِ غروب آفتاب بوده. به اين نکته‌ی تازه صبح روز چهارم بود که پی بردم؛ يعنی وقتی که به من گفتی:
-غروب آفتاب را خيلی دوست دارم. برويم فرورفتن آفتاب را تماشا کنيم...
-هوم، حالاها بايد صبر کنی...
-واسه چی صبر کنم؟
-صبر کنی که آفتاب غروب کند.

اول سخت حيرت کردی بعد از خودت خنده‌ات گرفت و برگشتی به من گفتی:
-همه‌اش خيال می‌کنم تو اخترکِ خودمم!
-راستش موقعی که تو آمريکا ظهر باشد همه می‌دانند تو فرانسه تازه آفتاب دارد غروب می‌کند. کافی است آدم بتواند در يک دقيقه خودش را برساند به فرانسه تا بتواند غروب آفتاب را تماشا کند. متاسفانه فرانسه کجا اين‌جا کجا! اما رو اخترک تو که به آن کوچکی است همين‌قدر که چند قدمی صندليت را جلو بکشی می‌توانی هرقدر دلت خواست غروب تماشا کنی.
-يک روز چهل و سه بار غروب آفتاب را تماشا کردم!
و کمی بعد گفت:
-خودت که می‌دانی... وقتی آدم خيلی دلش گرفته باشد از تماشای غروب لذت می‌برد.
-پس خدا می‌داند آن روز چهل و سه غروبه چه‌قدر دلت گرفته بوده.

اما مسافر کوچولو جوابم را نداد" او نگران گلش بود"

"مسافر کوچولو"

 

٭ گفتم که این دفعه فرق داره....  خیلی بدتره ... خیلی .

 

 ٭ بعد از مدتها بالاخره اقای نگهبان مرلین جادوگر رو فرستادم مرخصی !خسته شده بود طفلکی پیرمرد .

 

 

[+] نوشته شده توسط گلی در 2:36 |
چهل و سه بار غروبه افتاب !

 

٭آن قطعه ی گمشده رفت و رفت و احتمالا روزی خورشید شد! .

 

٭داره میخونه :

چی میشد شعر سفر بیت اخری نداشت ؟ عمر کوچ منو تو دم واپسی نداشت ؟

 

 

٭سلام دوست غوله عزیز:

میدونی ! " دلم اهله شکایت نیست"..ولی خب غولی جونم .. بعضی وقتا واقعا میبرم ... و کم میارم ...این از اون دفعه ها نیست ...خیلی بدتره.حتی نمی تونم نقا شی بکشم و این یعنی من خیلی وضعم خرابه..

این وقتا رو تجربه کردی ؟" روزایی که دلت میخواهد چهل و سه بار غروبه افتاب را تماشا کنی ؟"!....

میدونیِ غولیه نازم ؟! :شاید تنها چیزی که باعث شده الان بتونم با تو حرف بزنم : فکر کردن به یک لبخنده معصوم و غمناکه !...یه لبخند مثله لبخند اون پرنده کوچولو وقتی اشک هاش رو پاک کردی...یک لبخنده اونطوری... به همین سادگی به همین خوشمزگی ( میبینی غولی جون؟ ! فایده نداره برای من دلسوزی کنی و حرص بخوری من ادم نمی شم! )

البته  خوشحالم که وقتی همه ی ورد های جادویی هم اثر نکردن یک لبخند ه جادویی به عنوانه فن اخر هنوز تو استینم دارم... امروز روزه رو کردنه اون فن بود.یا نمی دونم چی میشد.

غولیه عزیزم !بعضی وقتا به خودم میگم گوشات و بگیر و چشمات و ببند... درگیر نشو... ازشون بگذر... مثله نشستن تو قطار ...ولی غولی جونم بعضی چیزا وقتی تازه ازشون میگذری شروع میشن.و این یعنی اغاز مشکل .

دارم فکر میکنم : چرا حافظه ی ما یک دکمه ی دلیت نداره؟!راستی چرا ؟!تو میدونی ؟... یا داره و من جاش رو بلد نیستم!آخه بعضی ها طوری برخورد میکنن انگاری همچین دکمه ای رو دارن !؟... خوبی یا بیدیش رو نمی دونم !... ولی بعضی موقع ها اونقده اذیت میشی که بودنش لازمه و تو دلت به بی تفاوتیه اونا حسودیت میشه!

اوه غولی جونم ! گوش کن  : باید از عطر اقاقی تو رو اغاز کنم /با صدایه خیسه بارون تو رو اواز کنم /از تماشای قناری به تو پرواز کنم/ به تو پل میزنم از بهانه هامو / از همه شبانه هامو /میرسم به تو دوباره/ بویه عطر تو میدن ترانه هامو/ پر اسمت میشن عاشقانه هامو/ از گل و شعر و ستاره میرسم به تو دوباره/ نیستی اما یادت اینجاست/ وقته گل کردنه رویاست//.... میبینی غولی؟با این سلیقه ی موسیقی یایی بعضی وقتا خودم رو هم غافلگیر میکنم !...!

بعضی موقع ها این روش بدجوری خوب جواب میده...! بهتر شدم !البته نه خیلی! گفتم که.. ایندفعه وضعم خیلی خرابه. ولی خوب شاید بتونم نقاشی بکشم.ممممممم.. اره !یه نقاشیه رنگ رنگی که همه ی رنگ های مداد رنگی داخلش باشه.. اونم به مقدار زیاد ... انوقت شاید باز بهتر شدم... و خوب اگه تو هم شب بیای بغلم کنی مطمئنم که خیلی خوب میشم....

راستی غولی جونم !هر وقت خواستی به من نامه بنویسی لطفا یادت باشه اول نامه ات رو تمام کنی.. بعد بری ببینی مامانت چیکار داره... چون ممکنه یه عالمه کار بریزه رو سرت.. و نامه ات مثله ماله من از اب در بیاد ..... باشه!لطفا ؟!

خب ! فعلا حرفام تمام شد ...چون باید بقیه ی یه عالمه کار رو انجام بدم...

غولی جونم مواظبه خودت و همه ی اونایی که دوست دارم خیلی باش!

هفتا دوست دارم

بوس بوس..

خوب بخوابی.

گلی : کودکی که هرگز ادم نشد.

[+] نوشته شده توسط گلی در 1:26 | |
قطعه گمشده !

 

٭قطعه ی گمشده تنها نشسته بود

منتظر كسي بود

كه بيايد و او را با خود بجايي ببرد

بعضي‌ها مناسب بودند....ولي نمي‌توانستند قل بخورند

ديگران مي‌توانستند قل بخورند ولي نامناسب بودند

يكي از جور شدن چيزي سر در نمي‌آورد

و ديگري

از هيچ چيزي سر در نمي‌آورد

يكي به شدت شكننده بود

!پوپ 

يكي او را روي پايه‌اي گذاشت....

و آنجا رهايش كرد

بعضی بیش از حد قطعه  ی گمشده داشتند

و برخي بيش از حد قطعه داشتند ،و پر شده بودند

او ياد گرفت كه از ديد گرسنه‌ها مخفي شود

انواع ديگري آمدند

برخي خيلي نزديك بين بودند

سعي كرد خودش را جذاب‌تر كند....

ولي فایده نداشت .

برخي بدون توجه قل مي‌خوردند

سعي كرد جلب توجه كند

اما اين كار تنها افراد خجالتي را ترساند

سرانجام يكي از راه رسيد كه كاملاً مناسب بود

ولي به طور غير منتظره‌اي

قطعه گمشده شروع به رشد كرد

و رشد كرد

( من نمي‌دانستم تو رشد مي‌كني ):

قطعه گمشده گفت :من هم نمي‌دانستم

(من به دنبال قطعه گمشده خودم مي‌روم كه بزرگ نميشود:)

خداحافظ...

 

روزها گذشت تا یک روز

يكي آمد كه با ديگران تفاوت داشت

:قطعه گمشده پرسيد

از من چه مي‌خواهي ؟

هيچ چيز:

چه احتياجي به من داري؟

هيچ:

قطعه گمشده پرسيد :  تو كه هستي؟

من دايره بزرگ هستم:

:قطعه گمشده گفت

فكر مي‌كنم تو همان كسي هستي كه منتظرش بودم

شايد من قطعه گمشده تو باشم

:دایره ی بزرگ گفت

ولي من قطعه‌اي گم نكرده‌ام و جايي مناسب تو ندارم

قطعه گمشده گفت:خيلي بد شد ، آرزو داشتم با تو قل بخورم ...

دايره بزرگ گفت :« نمي‌تواني با من قل بخوري

« ولي شايد بتواني به تنهايي قل بخوري

به تنهایی؟:

يك قطعه گمشده نمي‌تواند به تنهايي قل بخورد

:دايره بزرگ پرسيد

تا حالا سعي كرده‌اي ؟

:قطعه گمشده گفت

اما من گوشه‌هاي تيزي دارم«

« من براي قل خوردن مناسب نيستم

:دایره ی بزرگ گفت

گوشه‌ها ساييده مي‌شوند و شكل‌ها عوض مي‌شوند« 

« به هر حال من بايد خداحافظي كنم و قل خورد و رفت 

قطعه گمشده دوباره تنها شد

مدت طولاني در همان حالت ماند 

....سپس

آهسته....….خودش را از يك طرف بالا كشيد.

پلوپ !

دوباره بلند شد ....

......خودش را بالا كشيد

وپيشروي به طرف جلو را آغاز كرد....و به زودي گوشه‌هايش شروع كرد به ساييده شدن...

.....بلند شد افتاد ،....

 بلند شد افتاد ، بلند شد افتاد.....و شكلش شروع كرد به عوض شدن....

و بعد از مدتي به جاي اينكه تالاپي بيفتد ، تولپي مي‌افتاد...

سپس به جاي اينكه تولپي بيفتد می پرید

، و بعد از آن به جاي اينكه بپرد ، مي‌چرخيد

نمي دانست به كدام طرف ، و برايش مهم نبود . او داشت قل مي‌خورد

"اشنایی قطعه ی گمشده با دایره بزرگ""شل سیلور استاین"

  

 

٭ آلفونی کوووو؟

 

[+] نوشته شده توسط گلی در 7:46 | |
تیک تاک !

 ٭ تیک تاک....تیک تاک

تیک تاک ......تیک تاک

تیک تاک...... تیک تاک

_ میشنوی ؟!صدایه پای "ثانیه هاست" که داره برا خودش "بی خیال"  قدم میزنه تو دالانه زمان !...داره میگذره ...!

_ میگذره ؟!

_ اره میگذره ....

_ مثله قطار ؟!

_ اره مثله قطار ...

_ خوبه ! .... از "گذشتن مثله قطار" خوشم میاد ...میتونی بشینی منظره تماشا کنی یا کتاب بخونی ... یا برای اونایی که میبینی بدونه اون که بشناسی با خنده دست تکون بدی ... " از گذشتن مثله قطار " خوشم میاد !

 

٭ یه جوری، این روزا احتیاج به یک رنگه پر رنگ تر دارم ...مممممم ...اره ! مثلا یه رنگی تو مایه های قرمز .. شاد باشه و پر انرزی ....مممم .. اوه! .. اره همینه !... نارنجی ! از نارنجی هم خوشم میاد .مثل پرتقال !

 

٭ وقتی یک روز تمام تو رختخواب خوابیدی و کسی به فکرت نیست لازمه  یک خورده خودت رو تحویل بگیری ... دلت نسوزه !.

به مامان میگم : اگر کسی زنگ زد خواست بیاد ملاقاتم و کمپوت و شیرینی و گل و اینا هم خریده بود.. بگو : من نیستم !... حال و حوصله ی مهمونداری ندارم !

 

٭  ماه بازم خوشکله !حتی اگر زیر ابر باشه.

 

٭   وقتی از هدیی  شنیدم: دلم برای کتابهای بیچاره  سوخت!

[+] نوشته شده توسط گلی در 23:41 | |
روزنوشت
 

٭ بغض کرده :

آسمون،ابریه اما .. دیگه بارون نمیاد.... صدایه گریه ی بارون...تویه ناودون نمیاد .

 

٭ امروز بقدری تو رختخوابم بودم که شدم: " شکل رختخواب"!

 

٭"به کسی نياز دارم که پنهانم کند
از دست "احمقی" که در درونم است
دوست دارم به جايی گرم و امن بروم."

 

[+] نوشته شده توسط گلی در 1:20 | |
وارونه !

 

٭حسه وارونگی دارم ....

٭"هر وقت كسي را ميبينم كه وارونه در آب ايستاده خنده ام ميگيرد
هرچند ميدانم كه نبايد بخندم
چون شايد جهاني ديگر، دياري ديگر ، زماني ديگر
او راست ايستاده باشد و من وارونه"

 

عمو شلی

 

  ٭   چيزي كه دوسش دارم فقط مال منه ، حالا چه يه آدم ، چه يه شي ؛.!.. این حس تو منم  بعضی وقتا بی داد میکنه ! ...

 

٭ وارونگی رو دوس ندارم !

 

[+] نوشته شده توسط گلی در 23:35 | |
ننوشته ها ( 27 مهر تا 13 ابان)

 

٭اینا قرار نبود اینجا باشن هاااا

٭ قبلنا بازم بهتر بود .... تو هر چی مینوشتم می چسبوندمش به دیوار اتاقم و فقط مشکلش این بود که دیوار اتاقم پر شده بود از تیکه کاعذ و دستمال و روزنامه و نکته ی بدترش اینکه هر بار میخواستم درس بخونم بایستی میگشتم دنباله اون نیمه ی گمشده از صفحه ی کتابها و جزوه هایی که به دیوار بودن ....

 

٭دلم برای اون مدرسه کوچولومون تنگ شده ...این مدرسه خیلی غذا خورده و خیلی گنده شده و هیشکی هم هیشکی رو توش نمیشناسه !

 

٭دل درد شدم !

یادمه وقتی دل درد میشدم همیشه مامان بزرگ منو میخوابوند و شروع میکرد یک ورد میخوند و دست میکشید رو شیکمم و من جدی جدی خوب میشدم..هر وقت مامان بزرگ هم مریض میشد من می خوابوندمش و دست میکشیدم رو دلش و براش میخوندم : دردم بیلا .. قرقم ویلا ..پنگ پیسه.. درده این دل .. خورد به این گل . اونم بعد بلند میشد بوسم میکرد و میگفت خوب شدم ... منم همیشه کلی ذوق میشدم.

برای اخرین بار وقتی مامان بزرگ خیلی مریض بود تو بیمارستان دکتر نزاشت من برم دست بکشم رو دلش و براش وردش رو بخونم و خوب بشه ...

 

٭برنامه ی درس خوندنم هیچ خوب پیشه نمیره ...تا کتابمو باز میکنم هزار تا فکر مختلف میریزه تو سرم

حالا نکته ی جالبش اینجاست که من هر وقت... دیگه کاری ندارم واز بی سوژگی دارم میمیرم ..میرم میشینم پایه درساهاااا

 

 

٭ کی حال داره وبلاگ بنویسه ؟!

 

..............................................................

٭اولین نم نم پاییزی... بوی خاک و بارون ...

منو باز باید تو پنجره پیدا کرد ... بله مامان ؟!

 

٭شما هم گردو میخوایین ؟!

 

٭این روزا نمیدونم چرا از حرفهای الهامی تو خیابون پشتی چیزه زیادی دستگیرم نمیشه ؟!نمی دونم ! شاید اشکال از منه ..چون هنوز هدیی یه عالمه حرف براش مینویسه !

 

.............................................

٭یعنی باغبون شدم.......

 

٭هنوز دارم در مقابله قلقلکه نوشتن مقاومت میکنم .این یعنی دارم باز با خودم میجنگم.اره ؟!

 

٭این قبول نیست ... جزوه ی فیزیک اصلا دیگه جا نداره من توش نقاشی بکشم.

 

 

..........................................

٭ وقتی خودشون و کلی ارایش میکنن اونم با این حواس پرتی و الزایمر تصویری که من دارم... معلومه نمیشناسمشون خب !...که سلام کنم.

فعلا هم به اقایونه دوست پسرشون شاکی شدن خیلی خودش رو میگیره ؟!؟

 

..........................................

٭تو نقاشیام همیشه یادم میره براشون گوش و چشم بکشم ...یا چشماشون ایقده ریزه که هیچ جایی رو نمی بینن طفلکیااا.

شایدم اینطوری بهتر باشه نه ؟ دوست ندارم مجبور باشن واقعیت های این دنیا رو ببینن و زجر بکشن !

 

 

٭دارم به این فکر میکنم الان الفونی داره چیکار میکنه ؟

 

........................................

٭من ته دیگ میخوامممم یا جیغ میکشمممممم... اینو دارم بلند بلند.... داد میزنم!الان !

٭هدیی این روزا گرفته ست... نمی دونم چرا نمیرم بهش بگم هدیی غصه نخور بیا بازی کنیم ! شاید چون حاله خودمم تعریفی نداره .

 

٭سیگار چیز بدی است .

وقتی یک استاد دانشگاه کنار تابلوی :" لطفا در فضای عمومی سیگار نکشید". بازم سیگارش رو روشن میکنه بی اختیار یاد کتاب  فارسیه دبستان و اون داستانه زنبور بی عسل می افتم!

راستی  این قضیه ماله کلاس چندم بود ؟ سوم ؟

 

٭ از سر بیکاری دارم لپه خودمو میکشم ..و قربون صدقه خودم میرم که برم درس بوخونم .حالا شاید خر شدم .

 

٭پنجره ی باز و غروب پاییز

نم نم بارون تو خیابونه خیس

یاده تو هر تنگه غروب

تو قلبه من میکوبه..

سهمه من از با تو بودن

غمه تلخه غروبه

غروب همیشه واسه من

.. نشونی از تو بوده

برام یه یادگاریه

جز اون چیزی نمونده....

...........................................

٭بازم نفهمیدم .....

حالا بازم وقتی تو ملمان مینشت هم بهتر بوداااا

از بن بسته ما که رفتن تو این خیابون جدیده اینطور شد .... چرا سنگین شده؟! چرا من هی دارم کمتر میفهمم؟!

نمی خوامممممممممم

من الهامه بن بسته خودمون رو بیشتر دوست دارمممممم....

 

٭وقتی باهاش حرف زدم ناراحت شد... تقصیر من نیست خوب ... باباش خواهش کرد باهاش درمورد تصمیمه ازدواجش حرف بزنم..... حالا هم تو کلاس اصلا باهام حرف نزد : یعنی قهره... ولی خوب من بازم میرم بهش سلام میکنم...و لپش رو میکشم .. من که قهر نیستم .

 

٭امروز بازم دلم درد میکنه !روزه خوبی نبود .

 

.....................................

٭ حتی تو این مدرسه ی گنده باز تونستم یه جای مخفی پیدا کنم که وقتی حوصله ی کسی رو ندارم برم داخلش قایم شم.

 

٭من گوجه سبز میخوامممممممممممممممممم !

 

٭ها ها ها ....دارم نقشه میکشم برگشتم خونه برم هاپوکوچمولویه همسایه رو بازم بدزدم.... ها ها ها ها !

......................................

٭سوک سوک...... حالا نوبته شماست  چشماتون رو بزارید !

 

٭چرا رفیق جینگیلیه من دیگه نمینویسه ؟! مثله رفیقش تمپل شده ...نه؟ !

کی حال داره وبلاگ بنویسه ؟!اره ؟

 

 

٭مامان داره میگه اینقد پنیر نخور خنگ میشیااا !

کی گوش میده ؟!: به به عجب پنیر خوشمزه ایه هااااااا......

 

تر تر تره ؟؟!

.......................................

٭تو ذهنه کوچه هایه اشنایی

پر شده از پاییزه تن طلایی

تو نیستیو وجودمو گرفته

شاخه ی خشکه پیچکه تنهایی.

 

٭این کلاس اصلا بامزه نیست .... اصلا بامزه نیست که ببینی این همه  آدم  دارن سرشون رو به علامته تاییدهی تکون میدن(_ یعنی ما فهمیدیم) در حالی که تو این دو ساعت هیچی نفهمیدن و من همش باید بگم:"ببخشید استاد من نفهمیدم میشه لطفا تکرار کنید". و خانوم استاد: فکر کنه بینه این همه مغز این گاگول از کجا پیداش شده! .

 

٭وایییییییییییییی ابجی پپری کوچمولوم عینکی شدهههههههه !(؟!)

 

٭فشفشه.. بیمار.. گرد و خاک... دلفین.... بارون..اسمان.... تخم مرغ...

امشب دیوونه شدم نه ؟

................................................

 

٭امروز الکی " جینگولی مستونم"

 

٭لامپه اتاقم باز سوخت .. این هشتمی بود در عرض پنج روز(عرض یا طول؟)

یادم باشه فردا دلیل ارائه نکردنه کویز رو عرض ( عرض یا طول ؟) کنم: سوختن لامپه اتاق!

 

٭هدیی امروز حاش خوب بود ...این بار هم براش کامنت نذاشتم !

 

٭ بازم کی حال داره وبلاگ بنویسه ؟!

 

٭ حالا اخر عرض یا طول ؟

............................................................

٭واییییییییی غزلی اومدههههههه

هر وقت میخوام کتابامو باز کنم یاده غزلی می افتم و دلم میگره...اون برنامه ی درس خوندن واقعا وحشتناکه..نمی دونم چرا همش یاده کوزت می افتم ....

مرسی غزلی که باز میای باغ مخفی و خوشحالم میکنی ...

 

 

٭ الهامی دیگه اون الهامیه سابق نیست ... البته شاید با من .کامنت های اون موقع اش با حالاش رو که میبینم کلی فرق کردن

 

 

٭به قیافش نمیخورد گدا باشه... اما حالا موقع برگشتن از کلاس  بازم دیدمش اونجا!

 دیگه به کسی کمک نمی کنم..

 

٭خیلی جالبه صبح یاده الهامی بودمااااا... فکر میکردم دیگه از باغ مخفی خوشش نمیاد ....

با اونکه اپ نکرده بودم ولی امروز باز اومد کامنت گذاشت.... و من ذوقیدم.

.باز زود قضاوت کردم ؟!اره ؟!

..................................................

٭وقتی دو تا سوال از چهار تا سوال از یک کتابه المپیاد اونم به زبانه لاتین باشه...تنها کار ممکن کشیدنه یک نقاشیه خیلی خوشکل در پاسخ نامه ی استاده محترمه در کماله ارامش است.

البته اون دو سوال رو حله حل کردماااا .....مخی ام... نه ؟

 

٭دلم خنک شد....حالا هی سر تکون میدین... اره ؟

..................................................

٭اوه ! وبلاگه کاکتوسی خیلی خوشکل شده .... دارم وسوسه میشم منم خوشکل شماااا !

 

٭ دلم میخواد خدا رو بغل کنم.... هر شب که خدا رو بغل میکردم .. بی دغدغه و راحت تا صبح میخوابیدم.... یکی از اون خوابهای بی دغدغه رو میخوام

...........................................

٭ساعت 4 صبح: نفسم در نمیاد.... به چشم من خواب نمیاد ... دله من تو رو میخواد... چشم من گریه میخواد.

 

٭ قبلنا وقتی خیلی کوچولو تر بودم همیشه با خودم میگفتم : خوش بحال خدا ... و فکر میکردم هیچ کاری جالب تر از این نیست که دستت رو بزنی زیر چونت و به زندگیه بقیه مثله یک فیلم سینمایی نگاه کنی ... و معتقد بودم این یعنی اخره هیجان و کاشکی من جای اون بودم!

اما بعدا که یه خورده بزرگتر شدم وقتی با نظریه ی تکرار تاریخ اشنا شدم و بعد تر که اثبات "دانای " مطلق بودنه خد ا و اینکه همه چیز رو درباره ی انسانها میدونه رو خوندم به این نتیجه رسیدم دیدنه یک فیلم تکراری که قراره قرن ها همش تکرار بشه و بد تر از اون اینکه تمام سناریو رو هم از حفظ باشی و تو این فیلم مجبور باشی بارها صحنه هایی مثله گرسنه خوابیدنه یک کوچولو رو ببینی سخت ترین و زجر اور ترین کاریه که ممکنه تو جهان وجود داشته باشه ... برای همین از اینکه خدا نیستم خیلی خوشحالم.

 

٭میخوام برگردم ابادی .. نمیشه که هی الهامی و غزلی بیان اونوقت هیچی نباشه .. ( چرا وقتی من این همه بدم باز میاین اینجا ؟)

تازه شاید الفونی جون هم بخواد بیاد اینجا سر بزنه اونوقت وقتی چیزی نداشته باشه بخونه دلش میگیره.... نه؟

دلم برای  الفونی یک عالمه تنگولیده.

 

٭عجب صبری خدا دارد

[+] نوشته شده توسط گلی در 6:41 | |
غول ها !

 

٭ بعضی وقتا به این فکر میکنم که اگر ادم نبودم دوست داشتم چی میشدم و اونوقت چه دغدغه هایی داشتم ؟

مثلا اگرحیوان میشدم حتما تو کلاس ها درسه "رفتار شناسیه تحلیلیه غول هایی به نام انسان" را مجبور بودم پاس کنم و نتیجه گیریه اخر کتاب این میشد که این غول ها خیلی دیوانه اند و اصلا داری الگوریتم خاصه رفتاری نیستن و با گذشتنه قرن ها به این نوساناته رفتاریشون به رغم ادعای متفکر بودنشون داره افزوده میشه ! پس هیچ وقت نباید بهشون اعتماد کرد و از اون جایی که این کتاب رو که حاصله قرن ها تجربه ی جامعه حیوانات هست و توسط بزرگترین متفکرانه دنیای حیوانات نگاشته شده و جز محدود واحد های مشترکه ارائه شده در تمام مدارس دنیایه حیوانت هست نمیشه نادیده گرفت و درصحت و سقم مطالب اون شک کرد . ادم نا امید میشه جای هر حیوونی باشه ... اینکه مرتب مجبور باشی پیشبینیه عکس عمل های یک پدیده ی سیال رو حساب کنی که از دیده تو فاقد هر گونه عکس العمله منطقیه و مهمتر این که این عمل به حیات تو بستگی داشته باشه مسلما سخت تر از هر درسیه که تو بخاطر اون بخوای جای موجود دیگری باشی .

 

٭ حالا همش دارم با خودم فکر میکنم خیلی خوبه هاا که ما تو دنیایی زندگی میکنیم که غول هاش خودمونیماااا ... ولی حالا از دسته خودمون کجا فرار کنیم ؟

یعنی حیوون بشیم بزنیم به کوه و دشت ؟!؟ اونوقت با غولا چیکار کنیم ؟!

 

 

٭ شما نگران  نباشید ... خوب میشم خودم

 

[+] نوشته شده توسط گلی در 2:7 | |
بارون !
 

بارون میاد جر جر           دمه خونه هاجر

هاجر عروسی داره        دمبه خروسی داره

 

٭ ۲ تا ۷: تکرار خاطرات قشنگ !

 

[+] نوشته شده توسط گلی در 7:31 | |
من گشنمهههههههههههههههههه
 

من گشنمهههههههههههههههه
بازم از اون قهرایه رژیم لاغری کردم
خب من چی کار کنمممممممم اعتصاب غذا تنها کاریه که ازم بر میاد
من مامانم و میخوام من گشنمههههههههههههه
مامان گلی من گشنمههههههههههههه
تو چه مامانی هستی که الفونیه بیچاره داره از گشنگی میمیره
مامان گلی من سمبوسهههههههههههه میخوامممممممممممممممم
پیتزا هم عیب نداره قبوله
گشنمه خب


گلی جونم اگه سمبوسه وپیتزا الان که این موقعه شبه دیر وقته نمیفروشن اقایه سمبوسه ای اکشالی نداره
بوسم کنی خوب میشم

مامانی که الفونیشو بوس نکنه وختی گشنشه که مامان گلی نیست که
من بغل
7 تا بغل 7 تا بوس


الفونیه گشنت

[+] نوشته شده توسط گلی در 1:7 | |
تعمیراتی!
 

میخوام اینجا رو تعمیر کنم...کسی یک اوستا بنا خوب سراغ نداره ؟

 

 

[+] نوشته شده توسط گلی در 1:59 | |
 

واییییییییییییییییی الفونی اومده

 سلامممممممممممم الفونی جونممممممممم من بوس کنم خوب شه دله کوچولوت 

 

این گل ها رو هم از تو باغچه چیدم برا الفونی  حالش خوب بشه ...

[+] نوشته شده توسط گلی در 0:5 | |
تو که نیستی
تو که نیستی تا ببینی...
گریه هایه هر شبه من...
بی حضور عاشقه تو
چه عجیبه گریه کردن
تو که نیستی تا ببینی دل اسمون شکسته
جاده تا صبح قیامت
من و این پاهایه خسته





اومدممممممممممممممممممم
باززززززززز اومدممممممممممممممممم
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااامممممممممممممممممممممممممممممم



گلیه من سلاااااااااااااااااممممممممممممممممممممم دلم و هفتا بوس کن خوب بشه
یه عالمه شکستهههههههههههه

 

[+] نوشته شده توسط گلی در 1:14 | |