تبليغاتX
باغ مخفی
آرشیو

آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
اسفند 1383
بهمن 1383
دی 1383
با سهراب ...!

ــ من در اين آبادي ،پي چيزي مي گشتم :پي نوري، ريگي، لبخندي!
و چو ديدم ،لب برکه کفشها را کندم و نشستم ،
..... پاها در آب :
و به پرواز تا به شهر هفتم خداوند رفتم...و در طپش باغ خدا را ديدم ..
و به خود گفتم : جاي بازي اينجاست !
در دل من چيزي بود مثل يک بيشه ي نور ،مثل خواب دم صبح...
او بود ، من بودم و ماه، و چه نزديک بود خدا .
ـ آه خدايا نرسد اندوهي ازپس کوه !
و گذشت.


ــ ظهر دم کرده ي تابستان شد ،دختر روشن آب،زير سايه ي انار ،لب پاشويه نشست..
 به من لبخند زد ،پنج بار او را بوسيدم ،عکس او مثل يک ميخک قرمز بود در آب.
(نور داشت....
چشم من بود...
روزني بود به اقرار بهشت .)
ــ و عقاب خورشيد : ناگهان وز پس کوه رسيد ،آمد ، و اورا به هوا برد که برد ...
نرسيدم به او...
نرسيدم به درخت ...
نرسيدم به آب...
نرسيدم به گل ...


ــ  امشب : من و ماه و نگاهي که هنوز تر ماندست به راه ...کفش هايم کو ؟
بايد امشب بروم ...
بايد امشب بروم ،بايد امشب چمداني را که به اندازه ي پيرهن تنهايي من جا دارد بردارم .
دورها آوايي است که مرا ميخواند !
بايد امشب بروم ...


آبادي را ميسپارم به شما !
يادتان باشد :"ماه بالاي سر تنهاييست"!


 

[+] نوشته شده توسط گلی در 10:32 | |
 

حتما یه روز عصر ... وقتی پولدار شم میرم یک تلسکوپ میخرم !

دلم برا شهر هفتم فرشته ها تنگ شده .

 

پایان مکالمه . تمام.

 

 

[+] نوشته شده توسط گلی در 4:10 |
روزنوشت !
 

ــ باز منفجرمون کردن !

 

 ــ یه برنامه سنگین دارم .. فعلا که زیرش له شدمه

 

[+] نوشته شده توسط گلی در 4:55 | |
باغچه !
 

امروز میخوام علاوه بر اون کلبه کوچولو  و اون درخته که تاب داره و همیشه میرم روش قیژ

قیژ تاب بازی و همیشه تابش اونقده میره بالا که میرسی تا ستاره ها  و اون خونه درختیه رو

درخت ،تو نقاشیم یک مستطیل کوچولو هم بکشم که به چهار قسمت تقسیم شده باشه!

و  فردا برم توش" گوجه و سبزی "بکارم !

 

 

[+] نوشته شده توسط گلی در 3:59 | |
پاییز !
 

واي واي!اميد که روي هر برگي پا مي گذاريد همچين خش خش صدا بده که کيف کنيد!

[+] نوشته شده توسط گلی در 7:56 | |
جعبه شیرینی !
 

"زندگی مثل یک جعبه شیرینی ست که هر شیرینی برای خود مزه ای دارد"

 

 

فارست گامپ

[+] نوشته شده توسط گلی در 5:25 | |
تنهایی !
 

"و باز هجوم خالی اطراف"

 " و سه بار شصت پایم را به زمین میزنم"

 

رنگ رنگیام تمامه تمام شده .. دیگه هر چی هم تکون تکونشم میدم فایده نداره ...

هیچی ته ش نمونده .. هیچی .

یه "سوراخ فوری پلنگ صورتی" پیدا شده که هر چی دل خوشی و گلی بودن  داشتم رو مثل جارو برقی

فورتی کشید تو خودش....

کلی تنهایی شدم .

" و یکی بیاید ۴ بار شصت پایم را بخاراند "

خواهری میگه گلیا  اینطوری نمیشن. پس حتما گلی بودنم تمام شده.

 

 

 

پس از طرف :اونکه دیگه "گلی" نیست .

 

[+] نوشته شده توسط گلی در 16:6 | |
یه عالمه بچه گی 2
 

 

 

تقدیم  به :

الهامی که دل گرفتگی شده

پپری کوچولو جونم که وای صداش گرفته

 و غزلی که غمش غمی غمناک است

 

[+] نوشته شده توسط گلی در 13:40 | |
افطاری !
 

دیروز که هیچی  افطاری نخوردم اخر..

ولی حالا خوب برا امروز چای و لواشک خریدم

 

[+] نوشته شده توسط گلی در 18:56 | |
مشق !
 

ــ میگم حالا این قالبه الهامی هم خیلی خوکشله هاااا

ادم فکر میکنه داره تو دفتر خاطراته واقعکیش چیز میز مینویسه

الهامی مبارک باشه ..(باره) ما هم بخر خوب

 

ــ از بس عادت مشق نوشتن دارم امروز مجبورشدم از اجی کوچولو *خواهش کنم بیاد مشقای ریاضیش

را با هم حل کنیمالبته نقشه با موفقیت  زیادی روبرو نشد.چون سخت هاش رو ول کرد و هرچی بهش

گفتم :بیا فهمیدم چجوریه !

گفت : خسته ام حالشو ندارم. و یکم بزن بزن شد

بعد هم تا گفتم که خب اینها که تمام شدن یک ساعتم علوم کارکنیم،باز وحشی شد

 

[+] نوشته شده توسط گلی در 19:34 | |
پپری !
 

وای فوق العاده .. فوق العاده

پپری جون هم از این خونه خوکشلا زده... میاد مینویسه!

وای جونمیییییییییییی جون

تا حالا می توانید بخوانید :

 احتیاج های مهم یک پری مثل من

پاییز هم اومد .

و .....

 

[+] نوشته شده توسط گلی در 20:23 | |
بنگ !
 

اوه ...

زنده شدم !

سلاممممممممممممم

خوفین ؟

قربونتون برم.

برم ؟!

یعنی چی برم ؟!

حالا بودمااااا.

خوب حالا خدافظ.

 

حالا واقعا برم ؟!

من بغل ...

خوب باشه رفتم خب .!

حالا تا بیام برا پایینیا نظر بریزینااااا.

رفتم.

 

 

[+] نوشته شده توسط گلی در 20:6 | |
مدرسه !
 

اوه من دلم برای  تخته سیاه تنگ شده

یه خورده هم نشستن پشت این نیمکتا

یه خورده هم از اینا

همینا دیگه

 

[+] نوشته شده توسط گلی در 20:3 | |
بوی مهر !

 

باز بوی ماه مهر

یاده بازی های راه مدرسه

[+] نوشته شده توسط گلی در 19:57 | |