![]() |
||
![]() |
||
![]() |
آرشیو آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 اسفند 1383 بهمن 1383 دی 1383 |
|
|
::!راديو ترانزيستوري ::
مترسان ز آتشم... |
فردا !
یاد من باشد فردا بروم باغ حسن ،گوجه و قیسی بخرم !
اینم باغ حسن !
[+] نوشته شده توسط گلی در 3:28 | |
درک!
امشب مجبور شدم خیلی " درک " کنم !
کلی " درکم " رفته بالا ! " درک" بدم خدمتتون ؟ !
[+] نوشته شده توسط گلی در 3:53 | |
تابستانه !
زنده باد حس خوب تابستونی !
وااااااااااااااایییییییی باز داره تابستون میشه ! خیلی هیجان انگیز ناکه . نه؟! صبح آدم به هواي برنامه کودک شبکه 2 از خواب بيدار شه و يکعالمه رامکال و حنا و پلنگ صورتی وبامزي و جعبه اسباب بازي و لوکه خوش شانس ببينه ... وسطه خونه با چادر نماز مامان به خیال اینکه تو یه جنگله چادر بزنه و شبا به صدای جیرجیرکا گوش بده و کلی حال کنه !
آخی ! کلی حال میده ! [+] نوشته شده توسط گلی در 3:5 | |
دسته گل !
اينها را مثلا از يک باغ مخفي چيدم! از اونها که درش با يک پيچک پوشيده شده و يک کليد قديمي زنگ زده داره و يک گنج هم تو باغچه اش قايم کرديم هاااا! از اونها که توش پر گلهاي خشگل خوش بو و رنگ رنگيه!
[+] نوشته شده توسط گلی در 2:43 | |
انتخابات !
یعنی داریم رای میدیم !
[+] نوشته شده توسط گلی در 2:28 | |
سلامممممممممم !
برگشتم به خونه درختییییییییییییییییییی ! سلاممممممممممممممممممممممممممممممم سلاممممممم خونه درختی ! سلام بچه گیامممممممممم ! سلاممممممممممممممممممم دلم برا همتون یه کوچولویی شده بود... برا رفیق جینگیلی برا رنگ صورتیه خونمون وکسی که تو این مدت هر وقت کم می اوردم خوندنه نوشته هاش قوته قلبم بود .و دوریش یه دنیا عذاب .. الفونی جونم
[+] نوشته شده توسط گلی در 2:58 |
جیزه !
دستم جیز شد... حالا من اوخ شدمممممممممم ! انگشتام دارن گریه می کنن .... من هر چقد بوس میکنم خوب نمیشن الفونی جونم بیا بگو انگوشتا من گریه نکنننننننن
[+] نوشته شده توسط گلی در 5:25 | |
javabe mosabeghe
vaght tamome
[+] نوشته شده توسط گلی در 2:17 | |
goli jone mehrabooon kiye????????
har ki goft jaiize dare
[+] نوشته شده توسط گلی در 0:17 | |
پووووووووووووک !
صدا انفجار تو گوشمه.. واییییییییییییییی ! [+] نوشته شده توسط گلی در 4:46 | |
khaste shodam baske.....
khaste shodam baske garmame
[+] نوشته شده توسط گلی در 3:13 | |
![]() [+] نوشته شده توسط گلی در 5:59 |
خبرهای انتخاباتیه گل گلی !
احمدی نژاد، تحت فشار از بالا و پائین من تا امروز فکر می کردم این احمدی نژاد مادرمرده به دلیل اینکه همیشه نان و پنیر می خورد و به فکر پابرهنگان است، این همه لاغر شده. علت لاغری احمدی نژاد معلوم شد. وی در توضیح این موضوع گفت: عده ای مرا برای حضور در انتخابات تحت فشار چند ماهه قرار داده اند. به نظر من احمدی نژاد مطمئن شده است که انتخاب نمی شود، چون یکی دو روز است که هرچه به دهانش می آید، می گوید. وی دیروز گفت: ایران را به پیشرفته ترین، مرفه ترین و عزیزترین کشور دنیا تبدیل می کنیم. به نظر من یکی باید پیدا بشود و در مورد انواع صفت در ادبیات برای او توضیح بدهد. هنوز صفت و موصوف و فعل و فاعل و قید و همه چیز را قاطی می کند، دو روز قبل گفته بود مردم ایران مردمی ترین مردم جهان هستند، دیروز هم گفته است که ایران را عزیزترین کشور دنیا می کنم. احتمالا جملات زیر را روزهای بعد از احمدی نژاد می شنویم: ضمنا این قضیه بوی احمدی نژاد هم جدی است، من نمی دانم هروقت جایی می رود چرا مردم اول بوی او را احساس می کنند؟ دیروز که به همدان رفته مردم می گفتند: عطر گل محمدی به شهر ما خوش آمدی. در بودار بودنش همه اجماع دارند، اما ظاهرا هرکسی یک بویی را از این استاد احساس می کند. عشق من! تو ۸۷ درصد قلب منی براساس نظرسنجی هایی که از صبح دیروز تا شب صورت گرفت احتمال پیروزی محسن رضایی از ۳.۴ درصد به ۶۷.۶ درصد رسید. محسن رضایی علنا مخالفت خود را با رهبری حکومت اعلام کرد. وی گفت: آنهایی که ۱۶ سال پیش بر منصب قدرت بوده اند دیگر احتیاج نیست برسر کار آیند. آگاهان معتقدند در این ۱۶ سال تنها کسی که بر منصب قدرت بوده رهبری نظام است. آگاهان معتقدند که محسن رضایی الآن چند ماه است در خانه خودشان هم همینطور حرف می زند. وی دیروز به همسرش گفت: من فقط ۲۴ درصد ناهارم را خوردم. وی همچنین گفت: از بس حرف زدم ۳۶ درصد سرم درد میکند. وی به پسرش گفت: پسرم! تو ۸۷ درصد زندگی منی. فاکس نیوز تکذیب کرد خیلی نامردید که با این جوان جذاب از این کارها می کنید! یک عده دور قالیباف بیچاره را گرفته اند و از سادگی اش سوء استفاده می کنند، یکی عینک دستش می دهد و می گوید این را بزن، این الآن مد است. یکی دیگر شلوار لی پاچه گشاد برایش می آورد و می گوید: حاجی! این را بپوشی ده درصد رای ات بالا می رود. یکی برایش پیراهن یقه دار می آورد و می گوید: حاجی! اینو بپوش، وقتی دکمه اش را ببندی شبیه این است که کراوات بزنی. از آن طرف یک عده ای هم یک خانمی را که انگلیسی حرف می زده آورده اند و به او گفته اند که ایشان خبرنگار فاکس نیوز آمریکاست. این بیچاره هم باورش شده و با خودش گفته است: چطور مهدی هاشمی بلد است با یو اس ای تودی مصاحبه کند، این بهرامی ما که در روزنامه حیات نو هم بود، بلد نیست با فاکس نیوز مصاحبه راه بیاندازد؟ فاکس نیوز دیروز خبر مصاحبه با قالیباف را تکذیب کرد و اعلام کرد ما تا به حال خبرنگار به ایران نفرستاده ایم. ظاهرا بعد از شنیدن این خبر قالیباف خیلی ناراحت شد و تصمیم گرفت بهرامی را از کار برکنار کند، بهرامی هم ضمن عذرخواهی به قالیباف قول داد که انتخابش در همان مرحله اول تضمین می شود. بهرامی مسوول ستاد قالیباف و رابط فاکس نیوز با نیروی انتظامی تهران دیروز اعلام کرد: قالیباف در دور اول و با رای بالا به عنوان رئیس جمهوری ایران برگزیده می شود. تعداد آراء لاریجانی به ۱۲۴ نفر رسید ۱۲۳ نفر از سران عشایر بختیاری که از اکثرا از دانش آموزان و دانشجویان بختیاری هستند، طی اطلاعیه ای اعلام کردند که از علی لاریجانی حمایت می کنند. با این حساب تعداد آرای لاریجانی قطعا از ۱۲۴ نفر بالاتر خواهد بود، چون احتمالا جواد لاریجانی یا به نیک براون رای می دهد یا به هاشمی رفسنجانی یا به ولایتی. بعد از حذف الهه کولایی از برنامه تلویزیونی، علی لاریجانی بلافاصله دیروز یک اطلاعیه مهم منتشر کرد و مشکل زنان ایرانی را حل کرد. وی در این اطلاعیه گفت: در برابر زن ایرانی به احترام می ایستم. زنان ایرانی هم گفتند: خبر مرگت! بشین، تو جلوی ما رو نگیر، نمی خواد به احترام ما بایستی. کارناوال بچه معروف ها کلی خوشحال شدیم، فکر کردیم این عکس های کارناوال هاشمی راستکی است، ظاهرا گفته شده که این کارناوال را احمدی نژاد برای هاشمی راه انداخته است. طبق خبرهای اعلام شده دو روز قبل چهل تا پنجاه ماشین شیک مدل بالا با تیپ های مکش مرگ ما و تراکت های تبلیغاتی هاشمی در الهیه کارناوال راه انداختند و اوپدیس بازی کردند. به نظر من که به نفع او کار کرده اند. مسوول ستاد هاشمی گفت: با راه انداختن این کارناوال شبکه ای قصد داشتند ضمن تخریب شخصیت آقای هاشمی افراد متدین را از ایشان دور کنند. خسرو شکیبایی، محمد صالح علاء و تعدادی از هنرمندان برای حمایت از هاشمی با او دیدار کردند، فعلا هنرمندان به سه دسته تقسیم شده اند، هنرمندان راست که قبلا توسط لاریجانی حمایت شده بودند از لاریجانی حمایت می کنند، هنرمندان میانه رو که امیدوار هستند بعدا بوسیله هاشمی حمایت شوند از هاشمی حمایت می کنند، هنرمندان اصلاح طلب هم که می دانند معین نمی تواند از آنها حمایت کند، از معین حمایت می کنند. مهرعلی مهرعلی حمایتت می کنیم آقا من نمی فهمم، این چه اعمال نامربوطی است که این نامزدها می کنند؟ یک تیتر می زنند: مردم آذربایجان از احمدی نژاد حمایت کردند. بعد که خبر را می خوانی می بینی صنف کفاشان پاساژ فلان اردبیل از احمدی نژاد دعوت کرده اند که برای سخنرانی در مورد آسفالت خیابان به اردبیل برود. جمعی از خراسانی ها با امضای یک پارچه از مهرعلیزاده حمایت کردند، سایت مهرعلیزاده نوشت: خراسانی ها حمایت خود را از مهرعلیزاده اعلام کردند. آگاهان پرسیدند: مگر پارچه چند متر بود که اندازه حمایت خراسانی ها می شد؟ در همین حال وب سایت قالیباف نوشته است که 50 درصد مردم خراسان از قالیباف حمایت کرده اند، احتمالا پارچه قالیباف بیست متر بوده. از فردا در خبرها می خوانیم: - پانزده متر از خراسانی ها از رفسنجانی حمایت کردند خبر فوق العاده: بالاخره مهرعلیزاده از اردبیل بیرون آمد و برای تبلیغات انتخاباتی به تبریز رفت. لر خالی بند نیست، بفهم! آقا! این بیچاره یک حرفی زده است، حالا ملت ولش نمی کنند. آخر بگو مرد حسابی در کشوری که سالانه شصت میلیون چک بدون محل صادر می شود و صد هزار زندانی چک داریم آدم به همه قول می دهد که ماهی پنجاه هزار تومان به هرکدام می دهم؟ مگر تو شهرام جزایری هستی که دست بکنی توی جیبت و جرینگی به این و آن پانصد میلیون پول بدهی؟ بالاخره کروبی جمله اش را کامل کرد. وی گفت: با پرداخت ماهیانه پنجاه هزار تومان به هر ایرانی بالاتر از هجده سال هم به آنها ماهی می دهم و هم راه ماهیگیری به آنها می آموزم. حالا از این به بعد کروبی هرجا برود، ملت هر کدام هم پنجاه هزار تومان شان را می خواهد، هم باید یک عالمه قلاب ماهیگیری بیندازد روی دوش محتشمی و به طرفدارانش ماهیگیری یاد بدهد. کروبی که به صراحت مشهور است دیروز در لرستان اعلام کرد: من به عملگرایی شهرت دارم. آگاهان گفتند: اسمش عملگرایی است؟ وی که در جریان انتخابات بشدت در حال پسرخاله شدن است، گفت: من اهل خالی بندی نیستم
برگرفته از وبلاگ نامه های یک دختر ازاد [+] نوشته شده توسط گلی در 3:45 | |
قصه ی انتخاباتیه شب !
یه بزی بود به اسم بز زنگوله پا که سه تا بچه داشت به اسم شنگول و منگول و حبه انگور. اینها با مادرشان در خانه نزدیک چراگاه زندگی می کردند. تا قبل از انقلاب بززنگوله پا همیشه با بچه هایش زندگی می کرد، اما بعد از انقلاب قرار شد هر چهار سال یک بززنگوله پا با این سه تا بچه زندگی کند. این دفعه بزی خوشگل ما یک بز فهمیده دانشمند بود که بچه هایش خیلی دوستش داشتند. جونم بگه براتون که شنگول و منگول و حبه انگور تو اون خونه داشتن با مشارکت همدیگه زندگی می کردن و مامانشون هر وقت غذا نداشتن براشون در مورد کرامت انسانی گفتگوی تمدنها می کرد. بالاخره بعد از چهار سال قرار شد بز زنگوله پا بره سفر به واتیکان و در اونجا با آقا موشه دست بده و بعدا اونو تکذیب کنه. اما بز خبردار شد که چند تا گرگ تیزدندان در آن دوروبرها ستاد انتخاباتی راه انداخته و قراره بعد از اون بیان و بچه های اونو بخورن. خیلی نگران شد و به بچه ها سپرد که: بیدار باشید، بیگدار به آب نزنید، اگر کسی آمد و صندوق رای گیری آورد ، از درز در و سوراخ بیرون را خوب نگاه کنید و ببینید که از کدام جناح است و موضعش چیست. اگر بز اصلاح طلبی بود در را باز کنید وگرنه در رو وانکنید. بچه ها گفتند: چشم. بز رفت. بچه ها مشغول کارشان شدند، شنگول نشست پای ماهواره و هخا و شب خیز را نگاه کرد و فحش خواهر و مادر یاد گرفت. منگول هم نشست پای اینترنت و چت کرد و خبرهای گویا را خواند، حبه انگور هم نشست پای تلفن و با دوست دخترش حرف زد. یک ساعت بعد گرگ آمد و در زد. بچه ها گفتند: کیه کیه در می زنه؟ گفت: منم مادرتان. بچه ها گفتند: گرگ و بعد از چند دقیقه برگشت و در زد، باز بچه ها پرسیدند: کیه کیه در می زنه؟ صدایش را نازک کرد و گفت: گرگ هم رفت و به پاش حنا گذاشت، وقتی که حنا رنگ انداخت، آمد در خانه بز و در زد. بچه ها گفتند: کیه کیه در می زنه؟ گفت: منم منم مادرتان، کفش بالی پوشیدم، هم جوان هستم، هم چشم هایم سبز است و هم کت و شلوار ست پوشیدم و تازه هم استعفا دادم، ضمنا قضیه دستگیری وبلاگ نویس ها هم کار من نبود. اما بچه ها از پشت در نگاه کردند و گفتند: دروغ می گویی، دست مادرما سفید است و وقتی قتلهای زنجیره ای اتفاق افتاد اطلاعیه داد و عذرخواهی کرد، در حالی که تو دستت سیاه است و وقتی وبلاگ نویس ها را گرفتی حتی اسم بازجوی آنها را هم نگفتی و او را مجازات نکردی. بچه ها از پشت در نگاه کردند و گفتند: دروغ می گویی، اولا عمامه مادر ما سیاه بود و مال تو سفید است و ثانیا لهجه مادر ما یزدی بود و مال تو لری است. گرگ رفت و لهجه اش را درست کرد و یک مترجم گرفت و با یو اس آ تودی مصاحبه کرد و آمد و در زد. بچه ها گفتند: کیه کیه در می زنه؟ گفت: منم منم مادرتان، می دانم شما گیر دادید به قضیه قتلهای زنجیره ای و من هرچی بگویم فایده ای ندارد، اما در را باز کنید. با توجه به اینکه فعلا معلوم نیست کی به کی هست، لذا ادامه داستان تا چند لحظه دیگر... قصا ما به سر رسید، کلاغه به جای اینکه به خونه اش برسه رفت هتل.
برگرفته از وبلاگ: نامه های دختر ازاد [+] نوشته شده توسط گلی در 3:38 | |
سلام آلمان !
ولی شاید جالب تر و تاریخی تر از رفتن ایران به جام جهانی شکستن تابوی سه ده ی اخیر ممنوعیت ورود خانومها به ورزشگاه ازادی بود
حدود سي زن و دختر جوان با بستن سربند و نوارهاي قرمزرنگي به پاهايشان، جلوي در غربي ورزشگاه آزادي جمع شدند تا حق مسلم شان را در ورود به استاديوم آزادي به دست آورند.
کی مینوته باور کنه این جمعه سی نفره ی کوچولو بتونه این تابوی سی ساله رو بشکنه !
کم کم اعتراض ها جدي تر مي شود و آنها جلوي در ورودي اصلي مي نشينند و مانع ورود ماشين ها به داخل ورزشگاه مي شوند
متاسفانه پاي يکي از آنها مي شکند
و بعد از کلی مقاومت و اصرار و صحبت....
بالاخره مجبور مي شوند آنها را به استاديوم راه دهند
به استاديوم صد هزار نفري آزادي که ديگر فقط مردانه نخواهد بود، خوش آمديد
با تشکر از وبلاگ عکس نوشته های ناصر نصیری بخاطر عکس های زیباشون [+] نوشته شده توسط گلی در 7:52 | |
گلیه منو کسی ندیده!
گلیه من کووووو؟ [+] نوشته شده توسط گلی در 4:8 | |
قصه ی شب !
توي يك مزرعه خيلي خيلي دور، كنار يك درياچه آبي، پيش درخت هاي بلند و سرسبز و پشت انبار زغال، اردكي زندگي مي كرد. اردك خانم منتظر تولد چهار تا جوجه قشنگ بود و با خوشحالي روزها را مي شمرد تا آنها زودتر به دنيا بيايند. اردك خانم هر روز براي جوجه هايش كه هنوز توي تخم بودند، قصه تعريف مي كرد و شعرهاي قشنگ مي خواند، چون از دكترها شنيده بود كه اين طوري جوجه ها توي تخم راحت مي خوابند و خواب هاي خوب خوب مي بينند.
روزها گذشت و گذشت تا اين كه يك روز جوجه ها يكي يكي آن قدر تكان خوردند تا از تخم بيرون آمدند. اردك خانم كه براي پيداكردن غذا رفته بود، وقتي به لانه برگشت، با صداي« كواك كواك» بچه هايش با خوشحالي به طرفشان دويد. چه جوجه هايي! اردك خانم زود آنها را شمرد:« يك، دو،سه... » پس چهارمي كجا بود؟ اردك خانم و جوجه ها او راصدا زدند و همه جا را دنبالش گشتند. اما او هيچ جا نبود. هيچ جا. نه پشت درخت هاي بلند و سرسبز، نه ته مزرعه و نه كنار درياچه. اما جوجه سياه كوچولو اخم هايش را توي هم كرد و گفت:«بال هاي من را نگاه كنيد. من كه شكل شما نيستم! مگر قصه مامان يادتان نيست؟ همان كه هزاربار برايمان تعريف كرده!من مي روم، چون زشتم و شما دوستم نداريد! »جوجه اردك ها با هم گفتند:« نه، نرو! تو زشت نيستي. جوجه اردك زشت توي قصه بود! بيا با ما بازي كن!»اما جوجه سياه كوچولو به حرف آنها گوش نكرد و رفت. رفت و از آنها دور شد. او مي خواست خودش را توي آب درياچه تماشا كند و ببيند كه كي قوي زيبايي مي شود!او كه داشت با غرور توي مزرعه قدم مي زد، فكر كرد:« من قو هستم و با جوجه اردك هاي معمولي بازي نمي كنم! »
[+] نوشته شده توسط گلی در 4:26 | |
ey dad az ...
in haghighat ast ke az del beravad ................................ چرا به من شک میکنی ؟ من که منم برای تو ...لبریزم از عشقه تو و... سرشارم از هوای تو! من بغللللللللللل [+] نوشته شده توسط گلی در 4:10 | |
در راستای فکرایه حلزونی:
مثلا ما حلزونیم اینجا هم خونه مونه !
[+] نوشته شده توسط گلی در 5:3 | |
انگشت !
انگشت کردم تو چشم اون آقاهه ترسناکه بالای وبلاگم کور شد !
تا خودش باشه با اون چشمایه باباقوریش ! تو باغه مردم یواشکی نگاه نکنه ! جالبه! این روزا انگشتا خیلی مهم شدنه؟!
راستی قابل توجه اونایی که هوس کردن چشم اون اقا ترسناکه رو کور کنن: براي اينکار روي "ويرايش قالب" در قسمت مديريت بزنین و بعدش کلمه
<Script> را در آخرين خط بنويسین
با تشکر از مصطفی .ع [+] نوشته شده توسط گلی در 3:45 | |
درباره ی سرنوشت !
من درباره ی سرنوشت...چیز زیادی نمی دانم... و هر چه را که نمی دانم دریک بطری میریزم و نگه می دارم. من درباره ی " زیاد " چیز های زیادی نمی دانم و هر چه را که نمی دانم... روی در مینویسم. هر چیز کوچکی را که از یاد میبرم دور یک قرقره ی نخ می پیچم و کنار میگذارم. فقط اگر بلد بودم بشمارم.. چیز های زیادی درباره ی " چیز های زیاد " یاد میگرفتم.
باربارا گیلز [+] نوشته شده توسط گلی در 5:13 | |
صد سال !
صد سالی بود ننوشته بودم . نه ! ؟
[+] نوشته شده توسط گلی در 5:10 | |
اومدم !
٭ وایییییییییییییییییی !اومدممممممممممممممم... هفتا سلامممممممم ! سلاممممممممممممم خونه درختی! سلاممممممممممممم باغ مخفی ! سلام غولی جونممممممممممم!
٭ .. مرسی از الهامی و غزلی و پپری که یاده من بودن .. دوستتون دارم
[+] نوشته شده توسط گلی در 4:44 | |
peydash nakardam goli
goli joonam salam
[+] نوشته شده توسط گلی در 1:12 | |
tanhamondam
hame gozashtanam to oje bikasi
[+] نوشته شده توسط گلی در 4:51 | |
مسافر کوچمولو !
میرم دمباله افلونی بگردم .خوب ؟!
همتون رو دوس دارم... گلی مسافر کوچمولو
[+] نوشته شده توسط گلی در 5:51 | |
هم بازی !
حالا که الفونی رفت ... من.... هم بازی ندارم !
[+] نوشته شده توسط گلی در 4:37 | |
نامه ی الفونی !
به ماه نگاه کردم ... نصف بود..اخی ! درست مثله من... اونم یه نیمه ش گم شده بود!
salam bazam salam گفته بودم وقتی یه الفونی گلش و تنها بزاره چی میشه؟ گله پرپر میشه... و بعد میمیره!
[+] نوشته شده توسط گلی در 4:7 | |
هوای چشمام بارونه.... !
گل سنگه ..گل سنگه.......دلم واسه گلم تنگه گله پونه.... گله پونه ......دلم بی تو تو زندونه گل لاله ...گل لاله...دلم بی پر و بی باله گل مریم... گل مریم.... سحر پای تو میگردم گل یاسمن گل یاسمن... شب و شوق و دل و تو و من گل شب بو...گله نازم... برات ترانه میسازم من و سجاده و گل باز من و لاله و راز و نیاز من و طلوع تازه ی نور من قبله و سنگه صبور من و فرهاد و کو تیشه؟ شب من کی سحر میشه؟ من و تو و شبی زرین من و باغی گلی شیرین گل سنگه... گل سنگه... دلم واسه گلم تنگه
دلم واست تنگ شده خیلی وقته لحظه ی دوری از تو خیلی سخته نمی دونی چه تلخه بی تو بودن چه معنی داره بی تو شعر سرودن دل تنگیام فراوونه ....دل دیگه بی تو داغونه دنیا با این قشنگیاش....بی تو برام یه زندونه هوای چشمام بارونه هیچ کسی جز تو ندارم...که سر رو شونه اش بزارم باز مثله ابرای بهار......واسش یه دنیا ببارم سر روی شونه اش بزارم به سر هوای تو دارم اینجوری داغونم نکن...من که اسیر عشقتم اینجوری زندونم نکن...بیا و زندونم نکن زندگی بی تو مشکله..اینو خودت خوب میدونی بیا و این اخر عمر ...بگو که پیشم میمونی دل تنگیام فراوونه....هوای چشمام بارونه
[+] نوشته شده توسط گلی در 2:16 | |
لی لی !
وای کی پایه اس بریم لی لی بازی ؟!
[+] نوشته شده توسط گلی در 3:42 | |
حلزون
دو روزه دارم به "استقلال" یک "حلزون" فکر میکنم !
[+] نوشته شده توسط گلی در 2:43 | |
نشسته روی پرچین!
به خودم گفتم:" بیا کنار من بنشین." و هر چند بی معنی بود ،ولی برای اطمینان دست خودم را گرفتم، و با خودم،روی پرچین نشستیم...!
مایکل لونیگ [+] نوشته شده توسط گلی در 2:48 | |
سرزمین الفونیا !
میپرسن الفونی از کجا اومده؟ داستان از اونجا شروع میشه که میگن اون قدیما... تو زمانهای خیلی خیلی دور ...اونقده ها دور که هیشکی نمیدونه کی بود....وقتی خدا فرشته ها رو خلق کرد به هر گروهی از فرشته ها به مرتبه ی مهربونیشون یک شهر داد تا توش زندگی کنن. و به الفونیا شهر هفتمه فرشته ها رو داد ...یعنی همون شهری که از همه به خودش نزدیک تر بود ...چون الفونیا جز مهلبون ترین فرشته های خدان... و بخاطر همین مهربونیشون کاره مراقبت از گل ها رو بهشون داد....اونا هم هر روز ساعت ها رو شاخه ی گل ها کنارشون میشینن و از گل ها مراقبت میکنن تا شب که گلا خوابشون ببره. میدونین ! برا همینه که وقتی یک گل رو از شاخه اش میچینیم زودی پژمرده میشه..چون الفونیش رو از دست داده و دیگه کسی نیست ازش مراقبت کنه..غذا و اب بهش بده..نازش کنه... شبا براش لالایی بخونه و گله سر بزار رو سینه اش و بخوابه. تو رو خدا یه وقت گلی رو از الفونیش جدا نکنینااااا!
بعد از نوشتنه متن بالا متوجه شدم: واییییییییییییییییی الفونی اومدهههههههههههههههههههههههههههه من جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ اینم نامه اش: goli jooooooooooooooonaaaaaaaammmmmmmmmmmmm
[+] نوشته شده توسط گلی در 22:33 |
خاطره های جنگی !
خب راستش من از جنگ چیز زیادی یادم نمیاد ،خاطره ی یک شهر تقریبا خالی که ما جز معدود ساکنان اون بودیم و بقیه بخاطر ترس از بمباران های هوایی اون رو خالی کرده و در کوه ها چادر زده بودن،صدای اژیر حمله هوایی که همیشه بعد از اینکه هواپیما بالای شهر می رسید شنیده میشد، یه سنگر کوچولو زیر درخت کنار که با بلند شدن صدای اژیر مامان بزرگ و بابابزرگ و مامان ما بچه ها رو سریع ور میداشتن و میذاشتن تو سنگر و چون دیگه سنگر جا نداشت خودشون بالای سنگر مینشستن وصدای دو ضد هوایی مستقر روی کوه های شهر که هیچ وقت نتونستن هواپیمایی رو بزنن. اون ترکشی رو که بعد یه بمبارون تو حیاط خونه افتاده بود . عصبانیته مامان از اون باری که صدای اژیر به صدا در اومد و هر چی دنباله من گشتن منو پیدا نکردن و بعد منو دیدن که تو یک محوطه ی باز ایستادم و دارم با لذت شلیک راکت ها رو از هواپیمایه عراقی نگاه میکنم.(هنوزم که هنوزه بخاطر این موضوع از دستم عصبانیه).و اون باری که به تهران اومدیم و حمله ی موشکی به تهران و لرزشه شدیده خونه دایی اینا و نگرانیه مامان از اینکه بابا بزرگ بیرون بود و وقتی رفتیم دنبالش ...دیدنه مردم که مثله دیونه ها این ور و اون ور میدویدن ...اون ترافیکه شدید و التماس من به مامانی که بریم موشکا رو ببینیم تنها خاطرات من از جنگه! فکر کنم با همین خاطره های کوچولو هم بشه گفت ما بچه ی جنگ بودیم!
*امروز تلویزیون خبر فوت اغاسی رو داد ...اخی!من همیشه عاشقه شعر خوندناش بودم. یه زمانی قبل از اذان شعر هاش و تلویزیون پخش میکرد و من همیشه کلی سفارش میکردم هر وقت "اقا مو بلنده" رو تلویزیون نشون داد منو صدا کنن! کلی از شنیدنش دلم گرفت.
*جوابیه شورای نگهبان به نامه ی اقای خامنه ای بابت تایید صلاحیت دکتر مصطفی معین برام جالب بود. [+] نوشته شده توسط گلی در 11:21 | |
باغ مخفی!
٭ اوه! اینجا دریاچه ابهای درخشان یه غول سبز هم داره که تمام روز گردنه درازش از اب بیرونه و علف های کنار دریاچه رو قورت میده
٭ تازشم بجز الهامی و الفونی و غزلی و پپری هیشکی هم جاش و بلد نیست [+] نوشته شده توسط گلی در 6:18 | |
شب جادویی!
تو رو خدا دیدید ماه امشب چقد قشنگ بود؟ هر چند باز جادوگر و جارویه جادوییش رو ندیدم...اما میدونم یه روز اخر میبینمشون اینم از یه شبه جادوییه دیگه... کلی براتون دعا کردم!
[+] نوشته شده توسط گلی در 3:34 | |
بیچاره " مولی هاکاتی"!
بیچاره"مولی هاکاتی" پیر...یک سیب کرم زده خورده!
وحالا نمی تواند تصمیم بگیرد که کمی سم هم بخورد یا نه!؟
مایکل دوگان [+] نوشته شده توسط گلی در 3:34 | |
قصه ی پرنسس!
من مدرسه را خیلی دوست ندارم.من دیروز ان را خیلی دوست داشتم. اما امروز خیلی او را دوست ندارم.من دوست دارم حرف بزنم و مدرسه را دوست داشتم که حرف بزنم. بابا می گفت در مدرسه میتوانی حرف بزنی . او میگفت من در مدرسه یاد گرفتم چطور حرف بزنم. اما در مدرسه ما معلم حرف میزند و ما باید گوش کنیم. در مدرسه ما من نمی توانم حرف بزنم.در مدرسه ما وقتی حرف میزنی میگویند "خفه شو" و تنبیه ات میکنند. من حس میکنم دلم دارد مثل پرنسس میشود. پرنسس از غصه ی حرف نزدن مرد.او تمام حرف هایش را در دلش جمع کرد و دلش پکید.او قبلا هم حرف میزد هم میرقصید و چشمهایش باز میشد . اما بابا یک روز قبلا وقتی پرنسس داشت با من حرف میزد به او گفت "خفه شو". بعد از ان روز پرنسس حرف نزد و بعدش نتوانست برقصد و یک روز مرد و چشمهایش باز نشد. بابا گفت : باطری اش تمام شده است.اما من می دانستم پرنسس چون حرف نزد مرد. او تمام حرف هاش را در دلش جمع کرد و دلش پکید از غصه و مرد. من دیروز به مدرسه رفتم .در راه مدرسه بچه ای بود که به تیر چراغ برق چسبیده بود و در حالی که دهنش به اندازه ی "دانی دانیاسور" من باز بود جیغ میزد .من همیشه فکر میکردم فقط "دانی دانیاسور "من دهن گشادی دارد.او از مدرسه میترسید .اما من از مدرسه نمی ترسیدم. امروز در حالی که من به همراه دوستم تیر چراغ برق را چسبیده بودیم و دهنمان به اندازه ی "دانی دانیاسور " باز بود جیغ میزدیم. ما دوست نداشتیم بمیرم. ما هنوز خیلی بچه بودیم که بمیریم. ما دوست نداریم وقتی مردیم بگویند چیزی نیست باطری اش را عوض خواهیم کرد .
تاریخ:خیلی وقت پیش
*اخبار امروزاسامیه نامزدهای پست ریاست جمهوری رو اعلام کرد. و دکتر معین رد صلاحیت شد.
[+] نوشته شده توسط گلی در 4:7 | |
حرفهای خودمونی!
خداجونم سلام حالت خوفه؟ ولی من اصلا هم خوف نیستم...از حواس پرتیه شما آقایه خدایه بزرگ... شماکه مثله مامانی همه چی هی سریع یادتون میره چرا یه دفتر کوچولو نمی خری آرزوهای منو توش یادداشت کنی داشتم فکر میکردم چقد بده شما مثله رضا ..مامان ندارین..که وقتی موهای من و کشید برم بهش بگم راستی مامانی میگه :شما نه فقط ماما بلکه مثله من بابایی هم ندارین خوب حالا خداجونم لطفا به من گوش کن! ..گوش کنیاااااا.....! تا من دعا شبم رو بخونم....برم تو رختخوابم ..باشه! خداجونم لطفا آلفونی رو خوب کن تا مریضی نباشه... و بیاد و ما خوشحال بشیم و بادبادک بگیریم فوت کنیم خداجونم ابجی امینام تو امتحانش قبول بشه خداجونم مواظبه میشایی ... و مهرنازی و ابجی کوچولوییام پپری و مهرافرینی و غزلی و الهامی که تازه مهمونه خونه درختی شده باش ممممممممممممممم..همینا...فراموش نکنیااااا.... اوه راستی ..خداجونم ... جلد جدید هری پاتر اومده .... من که ندارم بخونمش.... ولی اگه تونستی بخر بخونش ..باید خیلی هیجانی باشه... بعد ممنون میشم برام تعریف کنی! دیگه کاری ندارم شبت بخیر...خوب بخوابی....گلی
[+] نوشته شده توسط گلی در 4:4 | |
|
|