تبليغاتX
باغ مخفی
آرشیو

آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
اسفند 1383
بهمن 1383
دی 1383
فردا !
 

یاد من باشد فردا بروم باغ حسن ،گوجه و قیسی  بخرم !

 

 

 

 

اینم باغ حسن !

 

[+] نوشته شده توسط گلی در 3:28 | |
درک!
امشب  مجبور شدم خیلی " درک " کنم !

کلی " درکم " رفته بالا !

" درک" بدم خدمتتون ؟ !

 

[+] نوشته شده توسط گلی در 3:53 | |
تابستانه !
زنده باد حس خوب تابستونی !

وااااااااااااااایییییییی باز داره تابستون میشه !

خیلی هیجان انگیز ناکه . نه؟!

صبح آدم به هواي برنامه کودک شبکه 2 از خواب بيدار شه و يکعالمه رامکال و حنا و پلنگ صورتی وبامزي و جعبه اسباب بازي  و لوکه خوش شانس ببينه ... وسطه خونه با چادر نماز مامان  به خیال اینکه تو  یه جنگله چادر بزنه  و شبا به صدای جیرجیرکا گوش بده و کلی حال کنه !
و بعد دو سه تا نقشه گنج بکشه !
رو دو سه تا "فکر اختراع" کار کنه!                                                                                                چند تا جزیره ی اسرار امیز کشف کنه !

و بعد يک پارچ ليموناد درست کند
 مثلا ببره بالاي يک خونه درختي
که دو سه تا کوسن قرمز خشگل هم داره
 وکتابهاي خارجي ترجمه شده به فارسي گروه سني ج بخونه !

 

 

آخی ! کلی حال میده !

[+] نوشته شده توسط گلی در 3:5 | |
دسته گل !

اينها را مثلا از يک باغ مخفي چيدم!

 از اونها که درش با يک پيچک پوشيده شده و يک کليد قديمي زنگ زده داره و يک گنج هم تو باغچه اش قايم کرديم هاااا!

از اونها که توش پر گلهاي خشگل خوش بو و رنگ رنگيه!

 

[+] نوشته شده توسط گلی در 2:43 | |
انتخابات !

 

یعنی داریم رای میدیم !


[+] نوشته شده توسط گلی در 2:28 | |
سلامممممممممم !
 

برگشتم به خونه درختییییییییییییییییییی !

سلاممممممممممممممممممممممممممممممم

سلاممممممم خونه درختی ! سلام بچه گیامممممممممم !

سلاممممممممممممممممممم

دلم برا همتون یه کوچولویی شده بود... برا  رفیق جینگیلی ... پپری جون... ناپلئون جون .. غزلی و فرید اقا

برا رنگ صورتیه خونمون ... دریاچه ی ابهای درخشان ... دعاهای قبل از خواب .. قصه های شب !

وکسی که تو این مدت هر وقت کم می اوردم خوندنه نوشته هاش قوته قلبم بود .و دوریش یه دنیا عذاب .. الفونی جونم

 

[+] نوشته شده توسط گلی در 2:58 |
جیزه !
 

دستم جیز شد... حالا من اوخ شدمممممممممم !

انگشتام دارن گریه می کنن .... من هر چقد بوس میکنم خوب نمیشن

الفونی جونم بیا بگو انگوشتا من گریه نکنننننننن

[+] نوشته شده توسط گلی در 5:25 | |
javabe mosabeghe
 

vaght tamome
hamaton sokhtin
chipsaro khodam o goli mikhorim bad vase shoma tarif mikonam
khodam javabe mosabegharo midam
dar ye jomle


goli alhagh ke gole o pak o mehraboon o dost dashtani
ke hameye alfoniya ghade zendegishon goli ro dost daran



fadat
alfoonit

 

[+] نوشته شده توسط گلی در 2:17 | |
goli jone mehrabooon kiye????????
 

har ki goft jaiize dare
dar yek jomle goli ra tarif konid


chips midahim


 

[+] نوشته شده توسط گلی در 0:17 | |
پووووووووووووک !
 

صدا انفجار تو گوشمه.. واییییییییییییییی !
نزدیک بود بی گلی بشین

 

[+] نوشته شده توسط گلی در 4:46 | |
khaste shodam baske.....
 

khaste shodam baske garmame
baske pasheha khoedanam
baske az in soskaye zesht tarsidam
ey khoda
cho kar konam
goliiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii biya komak

man baghaaaaaaaaaaaaaaaal

 

[+] نوشته شده توسط گلی در 3:13 | |
[+] نوشته شده توسط گلی در 5:59 |
خبرهای انتخاباتیه گل گلی !
 

احمدی نژاد، تحت فشار از بالا و پائین

من تا امروز فکر می کردم این احمدی نژاد مادرمرده به دلیل اینکه همیشه نان و پنیر می خورد و به فکر پابرهنگان است، این همه لاغر شده. علت لاغری احمدی نژاد معلوم شد. وی در توضیح این موضوع گفت: عده ای مرا برای حضور در انتخابات تحت فشار چند ماهه قرار داده اند.
اصولا فشار اگر چند روزه هم باشد آدم را کج و کوله و لاغر می کند، ببینید فشار چند ماهه چه بلایی سر او آورده است.

به نظر من احمدی نژاد مطمئن شده است که انتخاب نمی شود، چون یکی دو روز است که هرچه به دهانش می آید، می گوید. وی دیروز گفت: ایران را به پیشرفته ترین، مرفه ترین و عزیزترین کشور دنیا تبدیل می کنیم. به نظر من یکی باید پیدا بشود و در مورد انواع صفت در ادبیات برای او توضیح بدهد. هنوز صفت و موصوف و فعل و فاعل و قید و همه چیز را قاطی می کند، دو روز قبل گفته بود مردم ایران مردمی ترین مردم جهان هستند، دیروز هم گفته است که ایران را عزیزترین کشور دنیا می کنم.

احتمالا جملات زیر را روزهای بعد از احمدی نژاد می شنویم:
احمدی نژاد: مردم ایران ایرانی ترین مردم دنیا هستند
.
احمدی نژاد: تهران یکی از شهرترین شهرهای دنیاست
.
احمدی نژاد: من رئیس جمهورترین کاندیدای انتخابات شما خواهم بود.

ضمنا این قضیه بوی احمدی نژاد هم جدی است، من نمی دانم هروقت جایی می رود چرا مردم اول بوی او را احساس می کنند؟ دیروز که به همدان رفته مردم می گفتند: عطر گل محمدی به شهر ما خوش آمدی. در بودار بودنش همه اجماع دارند، اما ظاهرا هرکسی یک بویی را از این استاد احساس می کند.

عشق من! تو ۸۷ درصد قلب منی

براساس نظرسنجی هایی که از صبح دیروز تا شب صورت گرفت احتمال پیروزی محسن رضایی از ۳.۴ درصد به ۶۷.۶ درصد رسید. محسن رضایی علنا مخالفت خود را با رهبری حکومت اعلام کرد. وی گفت: آنهایی که ۱۶ سال پیش بر منصب قدرت بوده اند دیگر احتیاج نیست برسر کار آیند. آگاهان معتقدند در این ۱۶ سال تنها کسی که بر منصب قدرت بوده رهبری نظام است.
محسن رضایی که این روزها دائما به درصد های نظرسنجی فکر می کند اعلام کرد: بیش از ۳۰ درصد درددل هایم را نمی توانم به مردم بگویم.

آگاهان معتقدند که محسن رضایی الآن چند ماه است در خانه خودشان هم همینطور حرف می زند. وی دیروز به همسرش گفت: من فقط ۲۴ درصد ناهارم را خوردم. وی همچنین گفت: از بس حرف زدم ۳۶ درصد سرم درد می‌کند. وی به پسرش گفت: پسرم! تو ۸۷ درصد زندگی منی.

فاکس نیوز تکذیب کرد

خیلی نامردید که با این جوان جذاب از این کارها می کنید! یک عده دور قالیباف بیچاره را گرفته اند و از سادگی اش سوء استفاده می کنند، یکی عینک دستش می دهد و می گوید این را بزن، این الآن مد است. یکی دیگر شلوار لی پاچه گشاد برایش می آورد و می گوید: حاجی! این را بپوشی ده درصد رای ات بالا می رود. یکی برایش پیراهن یقه دار می آورد و می گوید: حاجی! اینو بپوش، وقتی دکمه اش را ببندی شبیه این است که کراوات بزنی.

از آن طرف یک عده ای هم یک خانمی را که انگلیسی حرف می زده آورده اند و به او گفته اند که ایشان خبرنگار فاکس نیوز آمریکاست. این بیچاره هم باورش شده و با خودش گفته است: چطور مهدی هاشمی بلد است با یو اس ای تودی مصاحبه کند، این بهرامی ما که در روزنامه حیات نو هم بود، بلد نیست با فاکس نیوز مصاحبه راه بیاندازد؟ فاکس نیوز دیروز خبر مصاحبه با قالیباف را تکذیب کرد و اعلام کرد ما تا به حال خبرنگار به ایران نفرستاده ایم.

ظاهرا بعد از شنیدن این خبر قالیباف خیلی ناراحت شد و تصمیم گرفت بهرامی را از کار برکنار کند، بهرامی هم ضمن عذرخواهی به قالیباف قول داد که انتخابش در همان مرحله اول تضمین می شود. بهرامی مسوول ستاد قالیباف و رابط فاکس نیوز با نیروی انتظامی تهران دیروز اعلام کرد: قالیباف در دور اول و با رای بالا به عنوان رئیس جمهوری ایران برگزیده می شود.

تعداد آراء لاریجانی به ۱۲۴ نفر رسید

۱۲۳ نفر از سران عشایر بختیاری که از اکثرا از دانش آموزان و دانشجویان بختیاری هستند، طی اطلاعیه ای اعلام کردند که از علی لاریجانی حمایت می کنند. با این حساب تعداد آرای لاریجانی قطعا از ۱۲۴ نفر بالاتر خواهد بود، چون احتمالا جواد لاریجانی یا به نیک براون رای می دهد یا به هاشمی رفسنجانی یا به ولایتی.

بعد از حذف الهه کولایی از برنامه تلویزیونی، علی لاریجانی بلافاصله دیروز یک اطلاعیه مهم منتشر کرد و مشکل زنان ایرانی را حل کرد. وی در این اطلاعیه گفت: در برابر زن ایرانی به احترام می ایستم. زنان ایرانی هم گفتند: خبر مرگت! بشین، تو جلوی ما رو نگیر، نمی خواد به احترام ما بایستی.

گویا در حین سخنرانی لاریجانی تعدادی جوان هم جلوی او ایستاده بودند. لاریجانی تا آنها را دید، گفت: من با این روش کنکور مخالفم. ظاهرا جلسه شلوغ شد و این جمله هم از دهان لاریجانی در رفت: مردم حقوق سیاسی خود را پیگیر هستند. ظاهرا بعد از گفتن این جمله لاریجانی متوجه شد که چه حرف نامربوطی زده است و به سرعت از جلسه بیرون آمد و برای ملاقات با هنرمندان رفت، اما ظاهرا هنرمندان زودتر رفته بودند به دیدار با هاشمی رفسنجانی.

کارناوال بچه معروف ها

کلی خوشحال شدیم، فکر کردیم این عکس های کارناوال هاشمی راستکی است، ظاهرا گفته شده که این کارناوال را احمدی نژاد برای هاشمی راه انداخته است. طبق خبرهای اعلام شده دو روز قبل چهل تا پنجاه ماشین شیک مدل بالا با تیپ های مکش مرگ ما و تراکت های تبلیغاتی هاشمی در الهیه کارناوال راه انداختند و اوپدیس بازی کردند. به نظر من که به نفع او کار کرده اند. مسوول ستاد هاشمی گفت: با راه انداختن این کارناوال شبکه ای قصد داشتند ضمن تخریب شخصیت آقای هاشمی افراد متدین را از ایشان دور کنند.
پیشنهاد: من فکر می کنم همین برنامه مفیدی است، همین که افراد متدین را از هاشمی دور کنند هاشمی خودش رای می آورد.

خسرو شکیبایی، محمد صالح علاء و تعدادی از هنرمندان برای حمایت از هاشمی با او دیدار کردند، فعلا هنرمندان به سه دسته تقسیم شده اند، هنرمندان راست که قبلا توسط لاریجانی حمایت شده بودند از لاریجانی حمایت می کنند، هنرمندان میانه رو که امیدوار هستند بعدا بوسیله هاشمی حمایت شوند از هاشمی حمایت می کنند، هنرمندان اصلاح طلب هم که می دانند معین نمی تواند از آنها حمایت کند، از معین حمایت می کنند.

مهرعلی مهرعلی حمایتت می کنیم

آقا من نمی فهمم، این چه اعمال نامربوطی است که این نامزدها می کنند؟ یک تیتر می زنند: مردم آذربایجان از احمدی نژاد حمایت کردند. بعد که خبر را می خوانی می بینی صنف کفاشان پاساژ فلان اردبیل از احمدی نژاد دعوت کرده اند که برای سخنرانی در مورد آسفالت خیابان به اردبیل برود.

جمعی از خراسانی ها با امضای یک پارچه از مهرعلیزاده حمایت کردند، سایت مهرعلیزاده نوشت: خراسانی ها حمایت خود را از مهرعلیزاده اعلام کردند. آگاهان پرسیدند: مگر پارچه چند متر بود که اندازه حمایت خراسانی ها می شد؟ در همین حال وب سایت قالیباف نوشته است که 50 درصد مردم خراسان از قالیباف حمایت کرده اند، احتمالا پارچه قالیباف بیست متر بوده. از فردا در خبرها می خوانیم:

- پانزده متر از خراسانی ها از رفسنجانی حمایت کردند
- بیست متر از خراسانی ها از معین و دو متر و چهل سانت آنان از کروبی حمایت کردند.
- محتشمی ده متر از حمایت مردم قم از هاشمی را پاره کرد و برای کروبی برداشت.

خبر فوق العاده: بالاخره مهرعلیزاده از اردبیل بیرون آمد و برای تبلیغات انتخاباتی به تبریز رفت.

لر خالی بند نیست، بفهم!

آقا! این بیچاره یک حرفی زده است، حالا ملت ولش نمی کنند. آخر بگو مرد حسابی در کشوری که سالانه شصت میلیون چک بدون محل صادر می شود و صد هزار زندانی چک داریم آدم به همه قول می دهد که ماهی پنجاه هزار تومان به هرکدام می دهم؟ مگر تو شهرام جزایری هستی که دست بکنی توی جیبت و جرینگی به این و آن پانصد میلیون پول بدهی؟ بالاخره کروبی جمله اش را کامل کرد. وی گفت: با پرداخت ماهیانه پنجاه هزار تومان به هر ایرانی بالاتر از هجده سال هم به آنها ماهی می دهم و هم راه ماهیگیری به آنها می آموزم. حالا از این به بعد کروبی هرجا برود، ملت هر کدام هم پنجاه هزار تومان شان را می خواهد، هم باید یک عالمه قلاب ماهیگیری بیندازد روی دوش محتشمی و به طرفدارانش ماهیگیری یاد بدهد.

کروبی که به صراحت مشهور است دیروز در لرستان اعلام کرد: من به عملگرایی شهرت دارم. آگاهان گفتند: اسمش عملگرایی است؟ وی که در جریان انتخابات بشدت در حال پسرخاله شدن است، گفت: من اهل خالی بندی نیستم

 

برگرفته از وبلاگ نامه های یک دختر ازاد

[+] نوشته شده توسط گلی در 3:45 | |
قصه ی انتخاباتیه شب !

یه بزی بود به اسم بز زنگوله پا که سه تا بچه داشت به اسم شنگول و منگول و حبه انگور. اینها با مادرشان در خانه نزدیک چراگاه زندگی می کردند. تا قبل از انقلاب بززنگوله پا همیشه با بچه هایش زندگی می کرد، اما بعد از انقلاب قرار شد هر چهار سال یک بززنگوله پا با این سه تا بچه زندگی کند. این دفعه بزی خوشگل ما یک بز فهمیده دانشمند بود که بچه هایش خیلی دوستش داشتند.

جونم بگه براتون که شنگول و منگول و حبه انگور تو اون خونه داشتن با مشارکت همدیگه زندگی می کردن و مامانشون هر وقت غذا نداشتن براشون در مورد کرامت انسانی گفتگوی تمدنها می کرد. بالاخره بعد از چهار سال قرار شد بز زنگوله پا بره سفر به واتیکان و در اونجا با آقا موشه دست بده و بعدا اونو تکذیب کنه.

اما بز خبردار شد که چند تا گرگ تیزدندان در آن دوروبرها ستاد انتخاباتی راه انداخته و قراره بعد از اون بیان و بچه های اونو بخورن. خیلی نگران شد و به بچه ها سپرد که: بیدار باشید، بیگدار به آب نزنید، اگر کسی آمد و صندوق رای گیری آورد ، از درز در و سوراخ بیرون را خوب نگاه کنید و ببینید که از کدام جناح است و موضعش چیست. اگر بز اصلاح طلبی بود در را باز کنید وگرنه در رو وانکنید. بچه ها گفتند: چشم.

بز رفت. بچه ها مشغول کارشان شدند، شنگول نشست پای ماهواره و هخا و شب خیز را نگاه کرد و فحش خواهر و مادر یاد گرفت. منگول هم نشست پای اینترنت و چت کرد و خبرهای گویا را خواند، حبه انگور هم نشست پای تلفن و با دوست دخترش حرف زد. یک ساعت بعد گرگ آمد و در زد. بچه ها گفتند: کیه کیه در می زنه؟ گفت: منم مادرتان. بچه ها گفتند:
-
دروغ می گوئی، صدای مادر ما نازکست و همه اش درمورد گفتگوی تمدنها حرف می زند، در حالی که صدا و سیمای تو کلفت است و همه اش درباره هویت و تهاجم فرهنگی حرف می زنی.

گرگ و بعد از چند دقیقه برگشت و در زد، باز بچه ها پرسیدند: کیه کیه در می زنه؟ صدایش را نازک کرد و گفت:
-
منم منم مادرتان، برایتان علف آوردم و قرار است قدرت خریدتان را تا پنجاه درصد بالا ببرم و قصد دارم نقشه استراتژیکی منطقه را هم عوض کنم.
بچه ها از پشت در نگاه کردند و گفتند:
-
دروغ می گوئی، مادر ما پاش قرمزی است، اما تو پوتین پوشیدی و معلوم است که مامان ما نيستی .

گرگ هم رفت و به پاش حنا گذاشت، وقتی که حنا رنگ انداخت، آمد در خانه بز و در زد. بچه ها گفتند: کیه کیه در می زنه؟ گفت: منم منم مادرتان، کفش بالی پوشیدم، هم جوان هستم، هم چشم هایم سبز است و هم کت و شلوار ست پوشیدم و تازه هم استعفا دادم، ضمنا قضیه دستگیری وبلاگ نویس ها هم کار من نبود. اما بچه ها از پشت در نگاه کردند و گفتند: دروغ می گویی، دست مادرما سفید است و وقتی قتلهای زنجیره ای اتفاق افتاد اطلاعیه داد و عذرخواهی کرد، در حالی که تو دستت سیاه است و وقتی وبلاگ نویس ها را گرفتی حتی اسم بازجوی آنها را هم نگفتی و او را مجازات نکردی.
گرگ هم رفت به آرایشگاه و تیپ زد و آمدو یک عینک پنسی گذاشت و در زد. بچه ها گفتند: کیه کیه در می زنه؟ گرگ با لهجه لری گفت: منم منم مادرتان، برایتان چیزهای خوب آوردم و تازه ماهی پنجاه هزار تومان به هر کدام تان می دهم.

بچه ها از پشت در نگاه کردند و گفتند: دروغ می گویی، اولا عمامه مادر ما سیاه بود و مال تو سفید است و ثانیا لهجه مادر ما یزدی بود و مال تو لری است.

گرگ رفت و لهجه اش را درست کرد و یک مترجم گرفت و با یو اس آ تودی مصاحبه کرد و آمد و در زد. بچه ها گفتند: کیه کیه در می زنه؟ گفت: منم منم مادرتان، می دانم شما گیر دادید به قضیه قتلهای زنجیره ای و من هرچی بگویم فایده ای ندارد، اما در را باز کنید.
بچه ها گفتند: دروغ می گویی، مادر ما وقتی رئیس جمهور هم بود دائما استعفا می داد و گریه می کرد، اما تو هیچ قدرتی هم که نداشته باشی هنوز رئیسی و همه اش می خندی

با توجه به اینکه فعلا معلوم نیست کی به کی هست، لذا ادامه داستان تا چند لحظه دیگر...

قصا ما به سر رسید، کلاغه به جای اینکه به خونه اش برسه رفت هتل.

 

برگرفته از وبلاگ: نامه های دختر ازاد

[+] نوشته شده توسط گلی در 3:38 | |
سلام آلمان !
 

ولی   شاید جالب تر و تاریخی تر از رفتن ایران به جام جهانی  شکستن تابوی  سه ده ی اخیر ممنوعیت ورود خانومها به ورزشگاه ازادی بود

حدود سي زن و دختر جوان با بستن سربند و نوارهاي قرمزرنگي به پاهايشان، جلوي در غربي ورزشگاه آزادي جمع شدند تا حق مسلم شان را در ورود به استاديوم آزادي به دست آورند.

کی مینوته باور کنه این جمعه سی نفره ی کوچولو بتونه این تابوی سی ساله رو بشکنه !

کم کم اعتراض ها جدي تر مي شود و آنها جلوي در ورودي اصلي مي نشينند و مانع ورود ماشين ها به داخل ورزشگاه مي شوند

متاسفانه پاي يکي از آنها مي شکند

و بعد از کلی مقاومت و اصرار و  صحبت....

 بالاخره مجبور مي شوند آنها را به استاديوم راه دهند

به استاديوم صد هزار نفري آزادي که ديگر فقط مردانه نخواهد بود، خوش آمديد

با تشکر از وبلاگ عکس نوشته های ناصر نصیری بخاطر عکس های زیباشون

[+] نوشته شده توسط گلی در 7:52 | |
گلیه منو کسی ندیده!
 

گلیه من کووووو؟

[+] نوشته شده توسط گلی در 4:8 | |
قصه ی شب !
 

توي يك مزرعه خيلي خيلي دور، كنار يك درياچه آبي، پيش درخت هاي بلند و سرسبز و پشت انبار زغال، اردكي زندگي مي كرد. اردك خانم منتظر تولد چهار تا جوجه قشنگ بود و با خوشحالي روزها را مي شمرد تا آنها زودتر به دنيا بيايند. اردك خانم هر روز براي جوجه هايش كه هنوز توي تخم بودند، قصه تعريف مي كرد و شعرهاي قشنگ مي خواند، چون از دكترها شنيده بود كه اين طوري جوجه ها توي تخم راحت مي خوابند و خواب هاي خوب خوب مي بينند.


يكي از قصه هايي كه اردك خانم خيلي دوست داشت و هميشه براي آنها مي گفت، قصه «جوجه اردك زشت» بود؛ همان جوجه اردكي كه وقتي به دنيا آمد، شبيه بقيه خواهرها و برادرهايش نبود و براي همين هيچ كس او را دوست نداشت و بازي نمي داد؛ همان جوجه اردكي كه هميشه تنها لب درياچه مي نشست و خودش را توي آب تماشا مي كرد.


آن روز هم اردك خانم داشت براي هزارمين بار همين قصه را تعريف مي كرد و مي گفت: «بله بچه هاي عزيزم، يك روز كه اردك زشت لب درياچه خودش را تماشا مي كرد، ناگهان به جاي خودش، قوي بزرگ و قشنگي را ديد كه با تعجب به او نگاه مي كرد. اردك زشت جلوتر رفت و خوب نگاه كرد. بعد با خوشحالي از جا پريد و فرياد زد:« من يك قوي زيبا شده ام! »
بعد اردك خانم براي هزارمين بار خنديد و گفت:« حالا ديگر بخوابيد جوجه هاي قشنگم. وقتي از تخم بيرون آمديد، بازهم اين قصه را برايتان تعريف مي كنم!»

روزها گذشت و گذشت تا اين كه يك روز جوجه ها يكي يكي آن قدر تكان خوردند تا از تخم بيرون آمدند. اردك خانم كه براي پيداكردن غذا رفته بود، وقتي به لانه برگشت، با صداي« كواك كواك» بچه هايش با خوشحالي به طرفشان دويد. چه جوجه هايي! اردك خانم زود آنها را شمرد:« يك، دو،سه... » پس چهارمي كجا بود؟ اردك خانم و جوجه ها او راصدا زدند و همه جا را دنبالش گشتند. اما او هيچ جا نبود. هيچ جا. نه پشت درخت هاي بلند و سرسبز، نه ته مزرعه و نه كنار درياچه.
ناگهان يك جوجه سياه كوچولو از پشت سبزه ها بيرون آمد. اردك خانم با خوشحالي به طرفش دويد و گفت:« جوجه قشنگم! تو كجا بودي؟» جوجه هاي ديگر هم به طرفش آمدند و با خوشحالي گفتند:« آخ جان! بياييد با هم بازي كنيم.»

اما جوجه سياه كوچولو اخم هايش را توي هم كرد و گفت:«بال هاي من را نگاه كنيد. من كه شكل شما نيستم! مگر قصه مامان يادتان نيست؟ همان كه هزاربار برايمان تعريف كرده!من مي روم، چون زشتم و شما دوستم نداريد! »جوجه اردك ها با هم گفتند:« نه، نرو! تو زشت نيستي. جوجه اردك زشت توي قصه بود! بيا با ما بازي كن!»اما جوجه سياه كوچولو به حرف آنها گوش نكرد و رفت. رفت و از آنها دور شد.

او مي خواست خودش را توي آب درياچه تماشا كند و ببيند كه كي قوي زيبايي مي شود!او كه داشت با غرور توي مزرعه قدم مي زد، فكر كرد:« من قو هستم و با جوجه اردك هاي معمولي بازي نمي كنم! »
ولي وقتي لب درياچه رسيد، تا خواست خودش را توي آب تماشا كند، پاي كوچولويش ليز خورد و چلپ، افتاد توي آب. جوجه سياه كوچولو كه خيلي ترسيده بود، دست و پا مي زد و كمك مي خواست:
« واي... من شنا بلد نيستم! كمك! كمك!»
با شنيدن صداي جوجه سياه كوچولو، اردك خانم و بقيه جوجه اردك ها به طرف درياچه دويدند و او را از آب بيرون كشيدند.
جوجه سياه كوچولو خيس خيس شده بود و ديگر سياه نبود. اردك خانم با تعجب پرسيد:« جوجه كوچولو! بگو ببينم، پس تو رفته بودي توي انبار زغال؟»
جوجه سياه كوچولو به بال هايش نگاه كرد و فهميد كه خواهر و برادرهايش راست مي گفتند و جوجه اردك زشت فقط يك قصه بود. او فهميد كه اردك، قو نمي شود و از اين كه با خواهرها و برادرهايش بد رفتاري كرده بود،  خجالت كشيد.
حالا ديگر شب شده بود و هنوز صداي خنده و شادي جوجه اردك ها توي مزرعه بلند بود. اردك خانم توي لانه نشسته بود و با خوشحالي آنها را تماشا مي كرد. او به قصه اي فكر مي كرد كه امشب مي خواست براي جوجه هايش تعريف كند و مي دانست كه آنها شنيدن اين قصه را خيلي دوست دارند. خيلي زياد. حتي اگر براي هزارمين بار باشد. چه قصه اي؟ خب معلوم است: قصه« جوجه اردك زشت »!


نویسنده:شادي بيضايي

[+] نوشته شده توسط گلی در 4:26 | |
ey dad az ...
 

in haghighat ast ke az del beravad
har anke az net beravad

................................

چرا به من شک میکنی ؟ من که منم برای تو ...لبریزم از عشقه تو و... سرشارم از هوای تو!

من بغللللللللللل

[+] نوشته شده توسط گلی در 4:10 | |
در راستای فکرایه حلزونی:
 

 مثلا ما حلزونیم اینجا هم خونه مونه !

 

 

[+] نوشته شده توسط گلی در 5:3 | |
انگشت !
انگشت کردم تو چشم اون آقاهه ترسناکه بالای وبلاگم کور شد !

تا خودش باشه با اون چشمایه باباقوریش ! تو باغه مردم یواشکی نگاه نکنه !

جالبه! این روزا انگشتا خیلی مهم شدنه؟!

 

 راستی قابل توجه اونایی که هوس کردن چشم اون اقا ترسناکه رو کور کنن:

براي اينکار روي "ويرايش قالب" در قسمت مديريت بزنین و بعدش کلمه <Script> را در آخرين خط بنويسین

با تشکر از مصطفی .ع

[+] نوشته شده توسط گلی در 3:45 | |
درباره ی سرنوشت !
 

 

من درباره ی سرنوشت...چیز زیادی نمی دانم... و هر چه را که نمی دانم دریک بطری  میریزم و نگه می دارم.

من درباره ی " زیاد " چیز های زیادی نمی دانم و هر چه را که نمی دانم... روی در مینویسم.

 هر چیز کوچکی را که از یاد میبرم دور یک قرقره ی  نخ  می پیچم و کنار میگذارم.

 فقط اگر بلد بودم بشمارم.. چیز های زیادی درباره ی " چیز های زیاد " یاد میگرفتم.

 

 

باربارا گیلز

[+] نوشته شده توسط گلی در 5:13 | |
صد سال !
 

صد سالی  بود ننوشته بودم . نه ! ؟

 

 

[+] نوشته شده توسط گلی در 5:10 | |
اومدم !
 

٭ وایییییییییییییییییی !اومدممممممممممممممم...

 هفتا سلامممممممم !

 سلاممممممممممممم خونه درختی!

سلاممممممممممممم باغ مخفی !

سلام غولی جونممممممممممم!

 

٭ .. مرسی از الهامی و غزلی و پپری که یاده من بودن .. دوستتون دارم

 

[+] نوشته شده توسط گلی در 4:44 | |
peydash nakardam goli
 

goli joonam salam
kheyli gashtam vali.......
nistesh ....to ghafaseye khatereham .......laye daftar naghashiye bachegiyam.....zire tamome golfarshae hayate mon......khoneye mahiya o ghfase ghanari o ham gashtam ......hata sandogh chobiye ke tosh tile o tashtakaye ganjineimono ghayem mikardim vali
goli peydash nakardam
javabe soalam beyne lahzehaii ke gozashte gom shode
chi kar konam goli?//
biya komakam
fadat

alfonit

 

[+] نوشته شده توسط گلی در 1:12 | |
tanhamondam
 

hame gozashtanam to oje bikasi
tanhaaaaaaaaa mondaaaaaaaaaaaam

 


 

[+] نوشته شده توسط گلی در 4:51 | |
مسافر کوچمولو !
 

 

میرم دمباله افلونی بگردم .خوب ؟!

همتون رو دوس دارم...

گلی مسافر کوچمولو

 

[+] نوشته شده توسط گلی در 5:51 | |
هم بازی !
 

حالا  که الفونی رفت ... من.... هم بازی ندارم !..گلی اینجا تو باغ مخفی تهنا شده!

 

 

[+] نوشته شده توسط گلی در 4:37 | |
نامه ی الفونی !
 

به ماه نگاه کردم ... نصف بود..اخی ! درست مثله من... اونم یه نیمه ش گم شده بود!

salam bazam salam
goli jone mehraboonam ke ghade ye donya doset daram
ta vaghti ke setare ha dar miyan o man ona ro mibinam che mah kamel o ghashang bashe che nabashe alfoonit ta zendast vasat doa mikone o movazebete
ghosehat o bespar be doshe man o tamame arezohaye por labkhande royahayam ra bepazir
mehraboon bash o hamishe bekhand
yadet bashe man hamishe mibinamet o movazebetam
pas goliye khobi bash o be harfe alfoonit gosh kon shayad yeroz bargashtam
nemidoonam
halalam kon
doset daram
doset daraaaaaaaaaaaaaammmmmmmmmmm DIVOONE
babay
rasti goli
jone alfooni movazebe khodet bash
fadat

alfooni
avinar
faryad
......

گفته بودم وقتی یه الفونی گلش و تنها بزاره چی میشه؟

گله پرپر میشه... و بعد میمیره!

 

[+] نوشته شده توسط گلی در 4:7 | |
هوای چشمام بارونه.... !

گل سنگه ..گل سنگه.......دلم واسه گلم تنگه

گله پونه.... گله پونه ......دلم بی تو تو زندونه

گل لاله ...گل لاله...دلم بی پر و بی باله

گل مریم... گل مریم.... سحر پای تو میگردم

گل یاسمن گل یاسمن... شب و شوق و دل و تو و من

گل شب بو...گله نازم... برات ترانه میسازم

من و سجاده و گل باز

من و لاله و راز و نیاز

من و طلوع تازه ی نور

من قبله و سنگه صبور

من و فرهاد و کو تیشه؟

شب من کی سحر میشه؟

من و تو و شبی زرین

من و باغی گلی شیرین

گل سنگه... گل سنگه... دلم واسه گلم تنگه

دلم واست تنگ شده خیلی وقته

لحظه ی دوری از تو خیلی سخته

نمی دونی چه تلخه بی تو بودن

چه معنی داره بی تو شعر سرودن

دل تنگیام فراوونه ....دل دیگه بی تو داغونه

دنیا با این قشنگیاش....بی تو برام یه زندونه

هوای چشمام بارونه

هیچ کسی جز تو ندارم...که سر رو شونه اش بزارم

باز مثله ابرای بهار......واسش یه دنیا ببارم

سر روی شونه اش بزارم

به سر هوای تو دارم

اینجوری داغونم نکن...من که اسیر عشقتم

اینجوری زندونم نکن...بیا و زندونم نکن

زندگی بی تو مشکله..اینو خودت خوب میدونی

بیا و این اخر عمر ...بگو که پیشم میمونی

دل تنگیام فراوونه....هوای چشمام بارونه

[+] نوشته شده توسط گلی در 2:16 | |
لی لی !
 

وای کی پایه اس بریم لی لی بازی ؟!

[+] نوشته شده توسط گلی در 3:42 | |
حلزون

 

 

دو روزه دارم به "استقلال" یک "حلزون" فکر میکنم !

 

 

[+] نوشته شده توسط گلی در 2:43 | |
نشسته روی پرچین!
 

به خودم گفتم:" بیا کنار من بنشین."

و هر چند بی معنی بود ،ولی برای اطمینان دست خودم را گرفتم، و با خودم،روی پرچین نشستیم...!

 

 

 

مایکل لونیگ

[+] نوشته شده توسط گلی در 2:48 | |
سرزمین الفونیا !
 

 میپرسن الفونی از کجا اومده؟

داستان از اونجا شروع میشه که میگن اون قدیما... تو زمانهای خیلی خیلی دور ...اونقده ها  دور که هیشکی نمیدونه کی بود....وقتی خدا فرشته ها رو خلق کرد به هر گروهی از فرشته ها به مرتبه ی مهربونیشون یک شهر داد تا توش زندگی کنن. و به الفونیا شهر هفتمه فرشته ها رو داد ...یعنی همون شهری که از همه به خودش نزدیک تر بود ...چون الفونیا جز مهلبون ترین فرشته های خدان... و بخاطر همین مهربونیشون کاره مراقبت از گل ها رو بهشون داد....اونا هم هر روز ساعت ها رو شاخه ی گل ها کنارشون میشینن و از گل ها مراقبت میکنن تا شب که گلا خوابشون ببره. میدونین ! برا همینه که وقتی یک گل رو از شاخه اش میچینیم زودی پژمرده میشه..چون الفونیش رو از دست داده و دیگه کسی نیست ازش مراقبت کنه..غذا و اب بهش بده..نازش کنه... شبا براش لالایی بخونه و گله سر بزار رو سینه اش و بخوابه.

تو رو خدا یه وقت گلی رو از الفونیش جدا نکنینااااا!

بعد از نوشتنه متن بالا متوجه شدم:

واییییییییییییییییی الفونی اومدهههههههههههههههههههههههههههه

من جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ

اینم نامه اش:

goli jooooooooooooooonaaaaaaaammmmmmmmmmmmm
salaaaaaaaaaaammmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmm
haftaaaaaaaaaaaaaaaaaaa salam
delam vasat ye kocholi shode
doset daram
bay
وای ! من فدات بشم الفونی جونمدله منم برا ت یه کوچولویی شده چرا دیگه نمیای گلی ؟

 

[+] نوشته شده توسط گلی در 22:33 |
خاطره های جنگی !
 

خب راستش من از جنگ  چیز زیادی یادم نمیاد ،خاطره ی یک شهر تقریبا خالی که ما جز معدود ساکنان اون بودیم و بقیه بخاطر ترس از بمباران های هوایی اون رو خالی کرده و در کوه ها چادر زده بودن،صدای اژیر حمله هوایی که همیشه بعد از اینکه هواپیما بالای شهر می رسید شنیده میشد، یه سنگر کوچولو زیر درخت کنار که با بلند شدن صدای اژیر مامان بزرگ و بابابزرگ و مامان ما بچه ها رو سریع ور میداشتن و میذاشتن تو سنگر و چون دیگه سنگر جا نداشت خودشون بالای سنگر مینشستن وصدای دو ضد هوایی مستقر روی کوه های شهر که هیچ وقت نتونستن  هواپیمایی رو بزنن. اون ترکشی رو که بعد یه بمبارون تو  حیاط خونه افتاده بود . عصبانیته مامان از اون باری که صدای اژیر به صدا در اومد و هر چی دنباله من گشتن منو پیدا نکردن  و بعد منو دیدن که تو یک محوطه ی باز ایستادم و دارم با لذت شلیک راکت ها رو از هواپیمایه عراقی نگاه میکنم.(هنوزم که هنوزه بخاطر این موضوع از دستم عصبانیه).و اون باری که به تهران اومدیم و حمله ی موشکی به تهران و لرزشه شدیده خونه دایی اینا و نگرانیه مامان از اینکه بابا بزرگ بیرون بود و وقتی رفتیم دنبالش ...دیدنه مردم که مثله دیونه ها این ور و اون ور میدویدن ...اون ترافیکه شدید و التماس من به مامانی که بریم موشکا رو ببینیم تنها خاطرات من از جنگه! فکر کنم با همین خاطره های کوچولو هم بشه گفت ما بچه ی جنگ بودیم!

 

*امروز تلویزیون خبر فوت اغاسی رو داد ...اخی!من همیشه عاشقه شعر خوندناش بودم. یه زمانی قبل از اذان شعر هاش و تلویزیون پخش میکرد  و من همیشه کلی سفارش میکردم هر وقت "اقا مو بلنده" رو تلویزیون نشون داد منو صدا کنن! کلی از شنیدنش دلم گرفت.

 

*جوابیه شورای نگهبان  به نامه ی اقای خامنه ای بابت تایید صلاحیت دکتر مصطفی معین برام جالب بود.

[+] نوشته شده توسط گلی در 11:21 | |
باغ مخفی!

 

  ٭ اوه! اینجا دریاچه ابهای درخشان یه غول سبز هم داره که تمام روز گردنه درازش از اب بیرونه و علف های کنار دریاچه رو قورت میدهبعد هم اصلا گلی دوست نداره بخوره

 

 

 ٭ تازشم بجز الهامی و الفونی و غزلی و پپری هیشکی هم جاش و بلد نیست 

 

[+] نوشته شده توسط گلی در 6:18 | |
شب جادویی!
 

 

تو رو خدا دیدید ماه امشب چقد قشنگ بود؟

هر چند باز جادوگر و  جارویه جادوییش رو ندیدم...اما میدونم یه روز  اخر میبینمشون

اینم از یه شبه جادوییه دیگه...

 کلی براتون دعا کردم!

[+] نوشته شده توسط گلی در 3:34 | |
بیچاره " مولی هاکاتی"!
 

بیچاره"مولی هاکاتی" پیر...یک سیب کرم زده خورده!

 

 وحالا نمی تواند تصمیم بگیرد  که کمی سم هم بخورد  یا نه!؟

 

 

مایکل دوگان

[+] نوشته شده توسط گلی در 3:34 | |
قصه ی پرنسس!

 

من مدرسه را خیلی دوست ندارم.من دیروز ان را خیلی دوست داشتم. اما امروز خیلی او را دوست ندارم.من دوست دارم حرف بزنم و مدرسه را دوست داشتم که حرف بزنم. بابا می گفت در مدرسه میتوانی حرف بزنی . او میگفت من در مدرسه یاد گرفتم چطور حرف بزنم. اما در مدرسه ما معلم حرف میزند و ما باید گوش کنیم. در مدرسه ما من نمی توانم حرف بزنم.در مدرسه ما وقتی حرف میزنی میگویند "خفه شو" و تنبیه ات میکنند.

من حس میکنم دلم دارد مثل پرنسس میشود. پرنسس از غصه ی حرف نزدن مرد.او تمام حرف هایش را در دلش جمع کرد و دلش پکید.او قبلا هم حرف میزد هم میرقصید و چشمهایش باز میشد . اما بابا یک روز قبلا وقتی پرنسس داشت با من حرف میزد به او گفت "خفه شو". بعد از ان روز پرنسس حرف نزد و بعدش نتوانست برقصد و یک روز مرد و چشمهایش باز نشد.

بابا گفت : باطری اش تمام شده است.اما من می دانستم پرنسس چون حرف نزد مرد. او تمام حرف هاش را در دلش جمع کرد  و دلش پکید از غصه و مرد.

من دیروز به مدرسه رفتم .در راه مدرسه بچه ای بود که به تیر چراغ برق چسبیده بود و در حالی که دهنش به اندازه ی "دانی دانیاسور" من باز بود جیغ میزد .من همیشه فکر میکردم فقط "دانی دانیاسور "من دهن گشادی دارد.او از مدرسه میترسید .اما من از مدرسه نمی ترسیدم.

امروز در حالی که من به همراه دوستم تیر چراغ برق را چسبیده بودیم و دهنمان به اندازه ی "دانی دانیاسور " باز بود جیغ میزدیم. ما دوست نداشتیم بمیرم. ما هنوز خیلی بچه بودیم که بمیریم. ما دوست نداریم  وقتی مردیم بگویند چیزی نیست باطری اش را عوض خواهیم کرد .

 

تاریخ:خیلی وقت پیش

 

*اخبار امروزاسامیه نامزدهای پست ریاست جمهوری رو اعلام کرد. و دکتر معین رد صلاحیت شد.

 

[+] نوشته شده توسط گلی در 4:7 | |
حرفهای خودمونی!
 

خداجونم سلام

حالت خوفه؟

ولی من اصلا هم خوف نیستم...از حواس پرتیه شما آقایه خدایه بزرگ.....من به قول مامانی از بس غصه خوردم"موهای سرم سفید شد"

شماکه مثله مامانی همه چی هی سریع یادتون میره  چرا یه دفتر کوچولو نمی خری آرزوهای منو توش یادداشت کنی که من همش به قوله مامانی" ارزو به دل" نمونم...دلم اشکی یا غصه ای بشه!

داشتم فکر میکردم چقد بده شما مثله رضا ..مامان ندارین..که وقتی موهای من و کشید برم بهش بگم.. یا مثله باباها ..یه رئیس ...اونوقت شما بشین بابایه من و من برم به رئیستون شکایت کنم ..شما بابایه خوفی نیستید کلی باهاتون دعوا کنه!

راستی مامانی میگه :شما نه فقط ماما بلکه مثله من بابایی هم ندارینآخی! ...وقتی شنیدم ایقد دلم سوخت ..گلی بمیره برات خداجونم!..که ایقد تنهایی...غصه نخوریا خدا جونم...به جاش گلی هفتا  دوستت داره ولی خوب چه کار کنم ..اگه مثله مامانی که بعضی موقع ها منو دعوا میکنه ... دعوات نکنم... بقوله مامانی" آدم نمی شی" و بچه ی بد و بی تربیتی میشی... و هیشکی اونوقت بجز من دوستت نداره.... و خوب منم که تا ابد زنده نیستم که مواظبت باشم ..اونوقت چون بچه ی بدی بودی تنها میشی!.

خوب حالا خداجونم  لطفا به من گوش کن! ..گوش کنیاااااا.....! تا من دعا شبم رو بخونم....برم تو رختخوابم ..باشه!

خداجونم لطفا آلفونی رو خوب کن تا مریضی نباشه... و بیاد  و ما خوشحال بشیم و بادبادک بگیریم فوت کنیم

خداجونم ابجی امینام تو امتحانش قبول بشه

خداجونم مواظبه میشایی ... و مهرنازی و ابجی کوچولوییام  پپری و  مهرافرینی و غزلی و الهامی که تازه مهمونه خونه درختی شده باش

ممممممممممممممم..همینا...فراموش نکنیااااا....

اوه راستی ..خداجونم ... جلد جدید هری پاتر اومده .... من که ندارم بخونمش.... ولی اگه تونستی بخر بخونش ..باید خیلی هیجانی باشه... بعد ممنون میشم برام تعریف کنی!

دیگه کاری ندارم

شبت   بخیر...خوب بخوابی....گلی

[+] نوشته شده توسط گلی در 4:4 | |