![]() |
||
![]() |
||
![]() |
آرشیو آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 اسفند 1383 بهمن 1383 دی 1383 |
|
|
::!راديو ترانزيستوري ::
مترسان ز آتشم... |
شاید اسم من هم....
دیروز مادرم مرا به گردش برد. دیروز در گردش یک دختر کوچک تر از خودم دیدم. دیروز در گردش یک دختر کوچکتر از خودم گوشه خیابان نشسته بود. من نمی دانستم او چرا ان جا نشسته. من نمی دانستم او چرا به جای عروسک بازی کاسه بازی میکند. من از مادرم پرسیدم او چرا انجا نشسته؟ من از مادرم پرسیدم او چرا به جای عروسک بازی کاسه بازی میکند؟ مادرم به من گفت اسم او" گدا" است. مادرم به من نگفت او چرا انجا نشسته. مادرم به من نگفت او چرا به جای عروسک بازی کاسه بازی میکند...
من دیشب نتوانستم شیر بخورم. من تمام شب فکر میکردم. من تمام شب عروسک هایم را دیدم که مثله کاسه بودند.من تمام شب اتاقم را دیدم که مثله کاسه بود. من تمام شب تمام دنیا را مثله کاسه دیدم! من هم می خوام به جای عروسک بازی کاسه بازی کنم. فکر میکنم اسم من هم " گدا" باشد. از کتاب:"شاید اسم من هم..." [+] نوشته شده توسط گلی در 2:50 | |
دسته گل!
می خوام یه دسته گل بخرم برای وبلاگم دلش وا شه!
[+] نوشته شده توسط گلی در 4:6 | |
لالایی فرشته ها !
سرت و بزار رو شونم و اروم بخواب .........گله بهار من پیشتم تا خوده صبح .. چشمات و اروم هم بزار اونقده بیدار میمونم........... تا وقتی خوابت ببره وقتی میخوابی رویا هم .........نازه نگات و میخره کابوس و زندون میکنم .......خوابه بد و میسوزونم مثله یه گنجیشکه کوچیک ....اروم بخواب مهربونم دستت تو دستایه منه ...........عزیزه خوبه نازنین چشمات و رویه هم بزار ......رو شاه پر ابرا بشین تا صبح برات شعر و غزل ....لالاییه عشق میخونم چشمات اروم هم بزار.......من اینجا بیدار میمونم حافظه خوابه تو میشیم ......من و خدایه خوبه دیر چشمات و فردا میبنم ..خوب بخوابی.. شبت بخیر
[+] نوشته شده توسط گلی در 8:8 | |
اخ! یه داستان گوگولی!
من نقاشي ميكشم. با كف پاهايم نقاشي ميكشم. يك گل ميكشم كه هر كدام از گلبرگهايش، پنجتا انگشت دارد. تلفن زنگ ميزند. من ميدوم. مامان خانه نيست. ميآيد. دُمبِ موهايم را ميكشد. آخر روي فرش پر از گلبرگهاي نقاشيِ من شده است.
[+] نوشته شده توسط گلی در 5:6 | |
آلفونی جون کو؟ دلم برایه الفونی جون یه کوچولویی شده...حالا که الفونی نیست من نوشته های کی رو بخونم؟ گلی دل اشکی شده.....الفونی کو؟
[+] نوشته شده توسط گلی در 5:3 | |
ابجی فرشته کوچولویی!
هر وقت این عکس و میبنم یاد ابجی پپری کوچمولویی می افتم
قربونه ش برم من ... ....؟GOLE MAN KOOSES [+] نوشته شده توسط گلی در 3:54 | |
خپل
اون گربه چاقالوهه بود؟اون گربه تنبلوهه كه تو يك باغ گل مخفی زندگي مي كرد و صبح تا شب بین گلها ميذاشت دنبال پروانه هاي رنگ رنگي!
[+] نوشته شده توسط گلی در 2:13 | |
سسسسسسسسسسسسسسس!
سکوت نعره میکشد! [+] نوشته شده توسط گلی در 7:18 |
چه چیزهایی یادمان رفت!
وای دوباره " جینگیلی مستون " شدم! شما هم وقتی این بو میاد اینطوری میشین ؟ استرس امتحاناته ثلث سوم همراه با خوشحالیه اومدنه تابستون به همراه کلی بازی! اخی دلم برا همش تنگ شده
سر مشق های آب بابا یادمان رفت..رسم نوشتن با قلم ها یادمان رفت گل کردن لبخند های هم کلاسی.....با یک نگاه ساده حتی یادمان رفت ترس از معلم ،پای تخته حل تمرین..آن روز های بی کلک را یادمان رفت راه فرار از مشق های زنگ اول........" ای وای ننوشتیم آقا" یادمان رفت آن روز ها را آن قدر شوخی گرفتیم.......تاجدیت تصمیم کبری یادمان رفت شعر" خدای مهربان" را حفظ کردیم.....ولی افسوس ، خدا را یادمان رفت در گوشمان خواندند رسم آدمیت..............آن حرف را زود اما یادمان رفت فردا چه کاره می شوی موضوع انشا...ساده نوشتیم آن قدر تا یادمان رفت دیروز تکلیف آب بابا بود و خط خورد.....تکلیف فردا نان و بابا یادمان رفت!
[+] نوشته شده توسط گلی در 3:4 | |
آهنگ!
٭ یه اهنگ گذاشتم رو وبلاگ .........قشنگه ؟!
٭ وای یه سوکس..... این تخته خوابه منه
بولوپایینننننننننننننننننننننن
گریه کردم رفت!
٭ اومدممممممممم.... اهنگش قشنگه ..؟! نه؟!.... نه تو رو خدا قشنگه؟
[+] نوشته شده توسط گلی در 5:9 |
دخمل کوچولو
تو ماشین اگر یک دختر کوچولو یه....فسقلیه...تازه به حرف اومده یه.....۲ـ۳ ساله یه....هی از پنجره بیرون نگاه کنه.....به گاوها اشاره کنه...شنگوله..... تا ۴ بلد باشه بشماریه...دکمه ی لباسشو خودش میبنده یه...هی به صندلیه پشتی لبخند میزنه یه ...تو پولویه ... نازی نازیه...لباس گل گلی دارین... مواظب باشین تو رو خدا!! امروز صبح نزدیک بود یکی شون و درسته قورت بدم!
[+] نوشته شده توسط گلی در 2:39 | |
ببه یی کوچولویه منو یادتون میاد؟
![]() [+] نوشته شده توسط گلی در 5:41 | |
رهگذر
در پياده روی هر خيابانی هميشه رهگذری هست
[+] نوشته شده توسط گلی در 2:57 | |
غمت رو بدست فراموشی بسپار... عزیزم
منو با یه بوسه .....ببر تا ستاره بمون و یه لحظه.... نگام کن دوباره
[+] نوشته شده توسط گلی در 2:12 | |
چیزی مثل یک بیشه ی نور
فکر وبلاگم مثل یک جیب پر از گل یاس خوشبو تمام روز قوت قلب بهم میده...وقتی که داری با مشکلاتت سر و کله میزنی... اینکه اخر همه ی اونا وقتی که روز با تمام مسائلش جاش و به شبه پر ستاره میده میای تویه ...یه جایه دنج... یه خونه درختیه امن و نقلی که رنگه سرندپیتیه و تو تمومه بچگیات و توش قایم کردی... که جادوگره نیاد بدزدتشون...تویه خونه ای که بوی الفونی میده...بوی یک فرشته کوچولوی دل غصه ایه خیلی مهلبون....تا نوشته های قشنگ و با احساسش رو بخونی..جایی که تو رو یاده ابجی امینات میندازه که دیگه نیستش...جایی که میتونی غزلیه مهربون و ابجی پپری کوچمولوت رو ببینی.... اخمام میمیرن و لبخند میاد رو لبام .. و یه عالمه انرژی میگیرم... حتی وقتی بین اون همه روزمرگی... وبلاگم یادم میره... هنوز یه چیزی تو وجودمه...که حسش میکنم.... چیزی مثل یک بیشه ی نور...مثل خواب دم صبح...از نوع آن..." خوشحالی که از درون زاید" مرسی گلی [+] نوشته شده توسط گلی در 19:53 | |
... و رفتی
به رویه گونه تابیدی و رفتی [+] نوشته شده توسط گلی در 2:26 | |
تقدیم به مبصر پروانه ها
تمومه یاسهایه خوشبو ....تمومه شاپرکهایه بازیگوش......تمومه ستاره هایه کهکشون.....تمومه برکت سفره....تمومه گرمیه دستهام .....همه چیپسایه دنیا.......حتی دفتر نقاشیم.....همه حسهایه شیرین....همه طعمایه خوب......یه دونه بستنی با طعمه بهار ....با یه عالم شکلاته کره ای.....یه پاکت پر از سیبایه سرخه سرخ .....همه اشکایی که وقتی که خوشحالم میان .....تمومه ذوقه دلم وقتی میای باز خونمون ....... برق چشمام وقتی که میبیننت ... و تمامه خوبا و خوبیایی که فکر کنی ...
[+] نوشته شده توسط گلی در 2:40 | |
مگس!
ــ وزززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززز
ــ استغفرالله ــ وززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززز ــ الله اکبر ــ وززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززز ــ بر شیطون لعنت ــ وزززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززز ــ بر مزاحم لعنت ــ وزززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززز ــ تق!! ــ صحبت در گوشی با حرف های بد بد دیگه نداشتیم [+] نوشته شده توسط گلی در 2:25 | |
معلمه مهببون
من یه معلمه مهببون دارم
[+] نوشته شده توسط گلی در 8:0 | |
حرف یکی مونده به آخر
یه شب که دستام خالی بود از هر راه چاره ای واسه انبوه دلتنگیام اومدم .... [+] نوشته شده توسط گلی در 2:9 | |
یه نقد جالب
دست نوشته های گلی یکی از اون وبلاگهایی هست که آدم بعد از خوندنش دلش میخواد پاشه بره بیرون، یه شیشه شیر بچه بخره و بیاره خونه، توش شیر بریزه و تا صبح بخوره، بعدشم که تموم شد بزنه زیر گریه و مامانش بیاد و یه پستونک بزاره تو دهنش
واییییییییییییییییییییی معروف شدیمممممممممممممممممم من همیشه عاشقه اینم که کارم نقد بشه .. مخصوصا توسط تایمز و لوموند و نیویورک تایمز جدا از شوخی از اقا فرید بخاطر نقد قشنگشون از طرف هیئت نویسندگان خیلی خوشحالمون کردن.... بازم منتظر نقدهای زیباشون هستیم [+] نوشته شده توسط گلی در 4:32 | |
in khodaE kheilyYy bahale
میگن یه میخ رفت عروسی پیچ برگشت ــ چی ؟من ؟ ــ نه من نمی گم..... میگن.
[+] نوشته شده توسط گلی در 3:0 | |
دعای قبل از خواب
خدا جونم سلام خدا جون من خیلی دلتنگی ام مامان بزرگ میگفت :آدم خوب است دل گنده ای باشد.. ولی خداجونم من دلتنگیه دل گنده ای دوس ندارم خدا جون معلممون میگفت: خداوند همه چیز را درست کرده و خداوند خوب است. پس چرا مریضی رو درست کردی دادی الفونی جونم بخوره که حالا بیمار بشه و من غصه دار بشم. من از دسته تو خیلی ناناحتی ام و همین موجب شده دل گنده ای من بیشتر شود . خیلی بدی خدا جونم اگه میخواهی من غصه ای نباشم لطفا الفونی منو خوب کن و برش گردون خدا جونم غزلی و هنگامه ی شب و اقا ابرام و محمد اقا و پرتقال جون و میشا جون و ابجی کوچولوهام پپری و مهرافرینی رو تنها نزار و بهشون بگو به یادشون هستم و همیشه کمکشون کن و دله مهرنازیه مهلبون رو هم بوس کن خوب بشه ... آخه دله مهرنازی جون هم مثله من غصه ای شده خدا جونم مامانی میگه تو از همه خبر داری... من ابجی امینام رو گم کردم .. لطفا برام پیداش کن خدا جون می دونم من امشب خیلی حرف زدم و مثله مامانی داری میگی : به جای گنجیشکا خودت چیپست و بخور... سرمو بردی .. ولی خدا جونم من حالا هیچ کسی رو ندارم که بهش غصه هامو بگم و از بس اونا تو دلم جمع شدن و دارم غصه میخورم شدم دل گنده ترین گلیه دنیا که دلش از گریه داره میمیره خداجونم دوست دارم شب بخیر
[+] نوشته شده توسط گلی در 3:7 | |
غزلی
هر وقت جمله اول نظر غزلی رو میخونم ...( مخصوصا قسمته امیدوارم حالتون خوب باشه) نمی دونم چرا تصور یه دختر کوچولو خیلی مرتب میاد تو ذهنم که داره از تمیزی برق میزنه و موهاشم یه وری شونه کرده و یه جفت کفشه تمیزه سفید با پاپیون هایه صورتی کوچولو پوشیده و کتاب ها و دفتر هایه جلد گرفته شو مرتب و با دقت گذاشته تو کیفش و در حالی که تو یک دستش کیف هست تو اون دستش یک مسواک گرفته.... و در کنارش پنج تا هاپویه کوچولو یه تمیز به ترتیب قد نشستن
[+] نوشته شده توسط گلی در 2:1 | |
یه عالمه برگه سپید
وای یه دفتر خاطرات جدید......
یه شب که بارون تو چشمه اسمون خوابش برده بود و یادش رفته بود با رنگین کمونه دمه صبح قرار داره..... یه شب که ابرا رفته بودن خونه مادربزرگه مهمونی..... یه شب که یه چراغه گنده تو اسمون روشن کرده بودن که کنجیشکا دمه صبح راهشونو پیدا کنن... همون موقع که بابایی صدایه زنگه ساعت و خاموش کرد و بلند شد رفت سمته حوض وضو بگیره.... من از یه دوسته مهلبون یه هدیه قشنگ گرفتم یه دفتر خاطرات با یه عالمه صفحه سفید که تا اخره دنیا هم تموم نمیشه
مرسی گلی جونم..
[+] نوشته شده توسط گلی در 4:19 | |
دوباره از اول
سبز خواهم شد میدانم....میدانم
[+] نوشته شده توسط گلی در 3:52 | |
روز معلم
دیروز: -خانوم اجازه..... ـ بله عزیزم.... ـ ما باز مقشامون و یادمون رفت بیاریم ....اینبار هر چی خواست اخم کنه نتونست....شروع کرد خندیدن.... اخه بچه من از دست تو چیکار کنم... تنبل خان
- امروز : حدود یه ماه پیش .... تو خیابون یه خانوم دیدم که به سختی پلاستیکه میوه هایی که خریده بود بلند میکرد.... عجله داشتم....و اونم کند راه میرفت.... یه لحظه گفتم خانم ببخشید... تا بتونم از کنارش رد بشم.... اونم خودشو کشید کنار ... یه لحظه نگاهمون به هم طلاقی کرد ... نگاش برام خیلی اشنا بود.... وای ...چقد شکسته شد... با ناباوری برگشتم و ایستادم جلوش... ناخوداگاه انگشتمو بردم بالا و گفتم خانوم اجازه؟..... یه دفعه متوجه حرکته خودم شدم....سریع دستمو اوردم پایین... این حرکته منو که دید... چشماش برقی زد... و همون لبخنده همیشگی رو اون صورته پر چین و چروکش نقش بست.... میخواستم بپرم بغلش کنم..... اما جلو خودم و گرفتم.... خانوم اجازه.... (نمی دونم چرا نمی تونستم این کلمه رو نگم... یعنی بزرگ شدمه هاااااا) - بله عزیزم ما رو یادتون میاد....... حتی وقتی اسمم و بهش گفتم نتونست منو یادش بیاره یه دفعه یادم افتاد: انوم ما همونی بودیم که دفتره مشقش همش یادش میرفت... یه لحظه با ناباوری نگام کرد .... یادش اومده بود.... وای گلی تو چقده بزرگ شدی... و صورتمو بوسید کیسه هاشو گرفتم و تا ایستگاه بردمش و کلی با هم حرف زدیم و از من جویایه حال بقیه بچه ها شد هر چند خیلی هاشون رو خودمم گم کرده بودم... ولی از پنج تا از بچه ها که هنوز میدیدمشون یه گزارش کامل دادم..... خدا میدونه چقد خوشحال شده بود اتوبوس اومد و رفت............ و من همونطوری ایستاده بودم... در حالی که نه ادرسش رو گرفته بودم... و نه بهش گفته بودم چقد دوسش دارم... درست مثله منگولا
[+] نوشته شده توسط گلی در 5:35 | |
گلی کمک
goliiiiiiiii
[+] نوشته شده توسط گلی در 3:9 | |
منم و .....
منم و تنهایی
منم و ویرانی منم ان زنده به گور که به هر گور روم گور به گور منم ان رانده ز شهر که به هر شهر روم شهر به شهر اره من در بدرم خونه به دوش.........
[+] نوشته شده توسط گلی در 5:9 | |
|
|